تبليغاتX
خانه دوست
دل ديوانه من اين همه آواره مگرد ـــ.ـــ خانه دوست همينجاست اگر بگذارند! . . . اگر بگذارند! اگر. . .

 

 به نام او که
جان دادن، بهترین بهای عشق اوست! 

 

در تبار ما رسم مردن، رو به آسمان است!

ای که در اين حوالی غربت مارا ديدی صدای ناله ی بچه های مارا شنيدی ؟

 

می دانید چقـــــــــــدر
محتـــــــــــاجیم بدعا؟

___________________________
پ.ن 
به نام خدا

خیلی وقته که دیگه خلی چیزها برای ما غریبه شدن!
چیزایی مثل دیوارهای کاهگلی، چیزایی مثل صداقت، مثل شر شر بارون! مثل یه دل سیر از ته دل خندیدن!.... مثل شهادت!

خیلی وقته که دیگه شهدا به کوچه و خیابان ها ما نمی آیند یا اگر می آیند کم! کم کم!
....
با شنیدن خبر شهادت چن تن از فرماندهین رده بالای سپاه، جدا" دلم گرفت!
فرمانده سپاه قدس هم بینشون بوده! و کلی ریش سفید قبائل منطقه!

کاری ندارم که عبدالمالک خیکی! یا چن تا جک و جونور اطرافش به تنهایی نه جَنَم این کارو دارن و نه شعورشو! و حتما - حتما که می گم یعنی خیلی حتما! - دستی بوده که از آستین این اراذل بیرون اومده!

کاری هم به ضربه ای که این مسئله به اعتبار نیروهای نظامی و امنیتی می زنه هم ندارم
سعی می کنم کاری هم به حال خانواده های این شهدای اخیر نداشته باشم! که دلشون خونتر از همه ماهاست.

همه حرف من اینه که : یعنی هنوزم میشه پرید؟
دل آدم خیلی می گیره وقتی میی بینه: محکوم به این دنیاست! دنیایی که هر روز رذالت ها توش بدتر و بدتر می شن!
دنیایی که هر قدر بیشتر توش می مونی و بین آدماش می لولی، مدام بدتر و بدتر می شی.

این وسط دل آدم به مناسبت هایی خوشه که حال آدمی رو دگرگون می کنن.
خدا حفظ کنه حاجاقای نظری رو - یه زمانی مسئول نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری تو دانشگاه تبریز بودن - شبهای قدر پارسال بود که می گفتن:
باید مناسبت ها نقب زد. محرم رو وصل کرد به ایام فاطمیه؛ ایام فاطمیه سوخت گیری کرد تا رجب، از رجب تا شعبان.....
می گفتن: اگه بخوایم خودمون رو و اونچه که مثلا تو رمضان بدست آوردیم رو حفظ کنیم! باید در این زمان های خاص انرژی بگیریم نفس تازه کنیم ... و گرنه می بریم! کمی میاریم و زمین می خوریم

اما برای منی که نه اندوخته ای دارم و نه قدرت و حال استفاده از این ایام مبارک رو! خیلی حسرت آوره دیدن کسانی که یک شبه پر کشیدن و به سعادت رسیدن!
دیدن اون هشت سالی که .....

نمی دونم شاید به قول دوست عزیزم پیمان:

در باغ شهادت را نبستند           پر و بال جوانان را شکستند!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
تکمله:
این پست در حقیقت ورژن جدید پست دوم خانه دوست هست! حدود دو سه سال پیش!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت   توسط راحل  | 

         تکرار   

به نام خدا

باغتان سبز است؟ آهای مردم عشق می کاریم!!!

من هنوز در به در طره اون زلف سیا تم

     من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم یکی از پاپتیاتم

                         خانم کوچک نواز بنده پرور

           من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم

             من هنوزم در به در طره اون زلف سیاتم

                            منو کشتی . منو کشتی

                          کشته باشی  ، خوش بحالم

                        من هنوزم که هنوزه یکی از کشته هاتم

                             من هنوزم در به در طره اون زلف سیاهم

 

دعایمان کنید که ...

آذر ماه ۸۶

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ما بعد التحریر:

به نام خدا
بعد حدود این دو سال، مزمزه کردن طعم شیرین گذشته هنوز هم کام آدمی رو نوازش میده!

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت   توسط راحل  | 

 

به نام او
که نزدیک است . . .

 

الهی اطلبنی برحمتک حتی اصل الیک و اجذبنی بمّنک حتی اقبل الیک *
الهی! با لطف و رحمتت روی مرا به سوی خویش برگردان و دلم را متوجه خود کن، که من، به تنهایی! نمی‏توانم سوی تو آیم
الهی! با منّ و عطایت، خودت مرا به خودت، جذب فرما تا با همه وجود، بر تو روی آورم.

نه از آغاز چنین رسمی بود
       و نه فرجام چنان خواهد شد

که کسی جز تو ، تو را دریابد
      تو در این راهِ رسیدن به خودت، تنهایی **
    ظلمتی هست اگــــر، چشم از کوچه یــاری، بردار

و فراموش کن این کهنه خیال:
نور فانوس رفیقی، که تو را دریابد! 
دست یـــــاری کــه بــکوبــــــــد در را 
پرده از پنجره ها برگیرد، قفل را بگشاید

کوله بارت بردار، دست ِتنهایی ِخود را تو بگیر
و از آیینه بپرس: " منزل روشن خورشید کجاست؟ "

شوق دریا اگرت هست، روان باید بود؛ ورنه در حسرت همراهی ِرودی به زمین خواهی شد!

و بدان ،کین امروز، منتظر فرداییست، که تو دیروز در امید وصالش بودی
بهترین لحظه راهی شدنت، اکنون است، لحظه را دریابیم

باور روز برای گذر از شب کافیست

و از آغاز، چنین رسمی بود
که سرانجام، چنین خواهی شد

 

دعا بفرمایید!
راه روشن خورشید را بشناسیم
و شوق رسیدن به آن، راهیمان کند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن
به نام خدا

*. فرازی از دعای عرفه

**. خب!
باور ندارم اصلا به این فراز!
راستش را بخواهید دقیقا عکس این مطلب به نظرم درست تر می رسد. شاید دعای اول این نوشته هم، موید همین نکته است.
راستی مگر می شود آدمی به تنهایی بتواند....
که بسیار شنیده ایم: "قطع این مرحله بی همرهی خضر می کن!" که :" ظلماتست" و مگر می شود  از خطر گمراهی نترسید.یا اصلا مگر....

اما اگر آن را به معنای دل بریدن از غیر بگیریم، شاید چندان بی راه هم نباشد! آدمی باید عادت کند به تنهایی! که روزگاری دراز را باید در خانه قبر خویش!# سر کند، تنها و بی مونس! و خلوتی عظیم کند با خود و اعمال خود!( نمی دانم چقدر! سخت خواهد بود آدمی با علانیت خویش بی هیچ پرده ای روبرو و البته همنشین باشد!؟؟) 

ـــــــــــــــــــــ
توضیح:
#. جایی منتظر بودیم که چند پدر مسن و فرتوت داشتند با هم صبحت می کردند! این واژه را یکی از آنها استفاده کرد و چنان از روی یقین، که آدمی شرمنده می شد از این همه اطمینان از کسانی که نه ادعایی دارند و نه مطالعات آنچنانی! تنها به عقیده ای که می شناسند پای بندند! و بر آن استوار!
خدا رحمت کند حضرت آیت الله بهجت را که می فرمودند: 

آن چه را که می دانی زیر پا مگذار! و این تمامی عرفان است

چاره ای برای خانه قبرمان کنیم!

***. پ . ن پست قبلی هم همچنان مانده است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت   توسط راحل  | 

 

به نام او
که آدمی را برای آسایش ابدی آفرید

ماییم که نوحه مایه ی شادی ماست....در بند اسیر بودن آزادی

 


دعابمان که می کنید...!


ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن
به نام خدا

سلام علیکم

فعلا بماند برای بعد!


__________
علی الحساب!

بزرگى دیدم اندر کوهسارى                   قناعت کرده از دنیا به غارى
چرا گفتم به شهر اندر نیایی                   که باری بندی از دل برگشایی
بگفت آنجا پریرویان نغزند                        چو گل بسیار شد پیلان بلغزند


+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت   توسط راحل  | 


 

به نام او
که آدمی را برای پرواز آفرید

 

 با بال شکسته پرکشیدن هنر است 

 

قالمیشام قارا گیله، گورنه قارا زینداندا
نور چشمم! نگاه کن که در چه زندان تاریکی به دام افتاده ام؟

قانادیم یوخدی اوچام، سایه سالام بوستاندا
دیگر بال و پری ندارم که پرواز کنم، که سایه سارم بر گلزار و بوستان ها روان باشد

اورییم بوخچا دییر کی من آچام، سن گورسن
کاش دل هم مثل بقچه ای بود که باز می کردم تا بر سر سفره دلم بنشینی

ایچریم قاندی، آچیلمیر دوداغیم هر یاندا
(وگرنه می دیدی که چقدر) دلم خون است، که زبانم برای هر کسی، هرجا که باز نمی شود

محرمیم یوخدی دییم سوزلریمی، سوز چوخدی
درد دل ها زیادند اما محرمی نیست که درد هایم را یک به یک شرح کنم

 آبریم پرده چکیب، گیزلدیر اودلی جاندا
همه دردهایم را در پس پرده آبرو داریِ این جان پر آتش نهان کرده ام

اوز گولور آما اورک قارا بولوتلار سایاغی*
لب که همیشه خندانست اما دل شبیه ابرهای سیاه بهاری...

آغلییر داشلارا سل تکین چالاشیر آلغاندا**
مثل سیلی بر روی سنگها می گرید و ....

ال گولوم باغلی، اوزوم قانلی، حریف آلاه سیز
دست هایم بسته، چهر ه ام پر غبار و خون آلود، و حریف هم خدا نشناس

اوزوم اوسته گزیرم من یارالی میدان دا
خسته و زخمی، به روی صورتم در میدان مبارزه می جنگم

وار یارام چوخلی، ولی باغلیانیم یوخدی منیم
زخم ها و درد ها زیادند اما نه مرحمی هست و نه پرستاری

قانادی سینسا قوشون، زیندان اولار بوستان دا ***
پرنده ای که بال و پرش شکسته است، بوستان و مرغزار هم برایش زندان است


۱۳شهریور ماه ۸۸- تبریز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن

به نام خدا

*.
  خنده می بینی ولی از گریه دل غافلی          خانه ما اندرون ابرست و بیرون آفتاب


** .
آخر این بیت را نتوانستم ترجمه کنم. باعث مسرت خواهد بود اگر بزرگواری این خطیر را به انجام برساند.

 

***. پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند        چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باش

 

****.
پر پرواز ندارم اما
دلی دارم و حسرت درناهـا
و به هنگامی که مرغان مهاجر درياچه ی مهتاب را پارو ميکشند،
خوشا رهــــا کردن و رفتن!

      خوشا پر کشيدن، خوشا رهايی
                             خوشا اگر نه رها زيستن، مردنی به رهايی

   آه اين پرنده
                 ،در اين قفس تنگ
 
                                                
نمی خواند


 _________________
مابعد التحریر:

به نام خدا
گفته بودم این پست را بعد از 48 ساعت مجدد، رو می آورم اما این قول مصادف شد با تعهد دیگری برای نبودن !
این بود که چند روزی" این مثنوی تاخیر شد" خوب شاید "مهلتی بایست تا خون شیر شد".
                                                                                                        ۱۳/۷/۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت   توسط راحل  | 

 

به نام او
که آدمی را برای پرواز آفرید

 

 

 

به دلیل خط و نشان هایی که برای خودم کشیده ام

. . . چند روزی نخواهم بود

بسیار! بسیار!! این روزها محتاج دعایم،بسیار بسیار ...

 

 

 

 

 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن
به نام خدا

الحمدلله
الحمدلله
الحمدلله
.
.

. .   .     .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت   توسط راحل  | 

 

به نام او
که اکرم الاکرمین است

 

بهترين ما كسي است كه از بهترين آن‌چه دارد، در راه خدا بگذرد (شهید آوینی)


 راستی اسماعیل تو کیست؟ چیست؟
مقامت؟   آبرویت؟    موقعیتت؟    شغلت؟    پولت؟    خانه ات؟    املاکت؟ . . .

این را تو خود می دانی ، من فقط می توانم " نشانیها " یش را به تو بدهم :
آن چه تو را ، در راه ایمان ضعیف می کند ،
آن چه تو را در "رفتن" ، به "ماندن" می خواند ،
آن چه تو را ، در راه "مسئولیت" به تردید می افکند ،
آن چه تو را به خود بستـــــه است و نـگه داشته است ،
آن چه دلبستگی اش نمی گذارد تا " پیام" را بشنوی ، تا حقیقت را اعتراف کنی

آن چه تو را به "فرار" می خواند ،
آن چه ترا به توجیه و تاویل های مصلحت جویانه می کشاند ، و عشق به او ، کور و کرت می کند

ابراهیمی و "ضعف اسماعیلی" ات ، تو را بازیچه ابلیس می سازد


فراموش مکن :
انسان مسافر چند روزه کاروان زندگى است. اما به یادآر « اسماعیل تو کیست؟ »

(دکتر شریعتی)

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک داستان!

 

هدیه ای به بزرگی" بخشش و آزادگی!"

بانوئی نیکو کار در کوهستان سفر میکرد ، جواهری گران قیمتی را در جوی آبی پیدا کرد و آن را در کیف خود گذاشت !

روز بعد به مسافری برخورد کرد که گرسنه بود .  آن مسافر از او طلب غذا کرد !
زن خردمند کیفش را گشود تا در غذایش مسافر گرسنه را شریک کند!  مسافر گرسنه ، سنگ قیمتی را در کیف بانو دید ، از آن خوشش آمد ، و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد ! زن نیک اندیش هم بی درنگ ، سنگ را به او داد .مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روی آورده ، از خوشحالی سر از پا نمی شناخت !
او بخوبی میدانست که جواهر بقدری با ارزش است که تا آخر عمر ،  با فروش آن می تواند راحت و مرفه زندگی کند !
ولی چند روز بعد مرد مسافر براه افتاد تا بلکه بتواند بانوی مهربان را پیدا کند !

بالاخره بعد از چند روز جستجو ، هنگامی که او را یافت سنگ را پس داد و گفت :" خیلی فکر کردم ، میدانم که این سنگ تا چه حد با ارزش است ، اما آن را بتو پس میدهم ، به این امید که چیزی ارزشمند تر از آنرا بمن بدهی ، اگر میتوانی آن محبت و بزرگ منشی ،  که توان بخشیدن این سنگ گرانبها ،  را بتو داد و ترا قادر ساخت که بتوانی براحتی از آن بگذری و آنرا بمن ببخشی ،  بمن بدهی ! "

       قدرت بخشش و گذشت و ایثار از هر ثروت و گوهر گرانبهائی ارزشمندتر است

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن

سلام علیکم
*. یکی از بزرگوارانی که افتخار شناختنشون برای بنده میسر نبود کامنتی داشتن به محتوای آنچه در اول پست آمده است.
برای حقیر جای شگفتی و صد البت تامل داشت این سخن شهید بزرگوار!
این بود که این پست شکل گرفت و مطالب بعدی آرام آرام اضافه شدند!

**. چند وقت پیش حدیثی دیدم از حضرت امیر که:
                              لئیمان از طعام لذت می برند و کریمان از اطعام

دعا بفرمایید
لذت اطعام بفهمیم
و دل به طعام شاد نکنیم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت   توسط راحل  | 

 

به نام اله العاصین!
او که "کریم العفو" تنها برازنده اوست

از هر طرف، که می روم سیاهی چون سایه ای پا به پایم در حرکت است!

چه چاره کنم، که دل در حصار نفس و شیطان اسیر کرده ام؟

چقدر شرمنده این توبه های مکرر نافرجام باشم؟

چقدر شوق گناه آخر، چقدر؟

وقتی: توبه بر لب سبحه بر کف دل پر از شوق گناه!

چه درد آورست که حتی: معصیت را خنده می آید ز استغفار من!

الهی! دعای غریق می خوانم اما افاقه نمی کند، دستم میگری اما رهایش می کنم!

خودت درست کن بنده ای را که هیچ خیری در او نیست!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن
به نام خدا

*.
الهی!
هر جا هم که روم، باز هم جز درگاه تو راهی برای برگشت ندارم!
می دانم که ندارم اما زود گول می خورم! چه کنم ضعیفم، پر کاهی در تندباد حوادث
الهی!
از خود نا امیدم اما به تو بسی امید دارم
که اگر نبود محبت های همیشگیت . . .

الهی! رهایم نکن! که ضعیفم، که فقیرم، که مسکینم که ذلیلم!

 **.
دعای غریق:
يا اَللهُ يَا رَحْمَانُ يَا رَحِيمِ؛ يَا مُقَلِّبَ‌القُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِي عَلي دِينِک
اي خدا، اي بخشنده، اي بخشاينده! اي کسي که قلب‌ها را دگرگون مي‌سازي قلب مرا بر دينت پايدار بدار!

***. 
  از هر طرف که رفتم جزوحشتم نیفزود             زینهار از این بیابان وین راه بی نهایت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت   توسط راحل  |