تبليغاتX
خانه دوست
دل ديوانه من اين همه آواره مگرد ـــ.ـــ خانه دوست همينجاست اگر بگذارند! . . . اگر بگذارند! اگر. . .


به نام او که به دل ها آگاهتر است


خیلی سرم شلوغ بود!

انقدر که همش مجبور بودم حتی تو پیاده روی های بین مسیر ها هم دفتر دستک دست بگیرم و مطلب بنویسم، تو این هیرو ویری گیر داده بود که "یه متن نوشتم می خوام بیارم چاپ بشه"
با اینکه نمی خواستم بزنم تو ذوقش اما چشَم آب نمی خورد چیزی از تو مطلبه در بیاد، آخه بهشون می گفتن اخراجی ها! و واقعا هم دست کمی از تحفه های آقای ده نمکی نداشتن، هر جا که می رسیدن، بساط بگو بخند و چیزای دیگشون به راه بود. اما انگار شلمچه بدجوری فازپیچشون کرده بود.
من هم مثل همیشه فقط گول ظاهر افراد رو می خوردم. ظاهری که با اون حرفا و ادا و اطوارا، آدمای ظاهرپرستی مثل منو قانع نمی کرد.

خلاصه به هر مصیبتی بود، از سرم بازش کردم و  گفتم: "بذار برای یه وقت مناسبتر که خوب بتونیم خوب صحبت کنیم" و خوشبختانه قانع شد، اونم تو اون اعصاب خورد کنی بین راه، با لپ تاپ هایی که شارژ نداشتن و ...

... دو سه ساعت بیشتر نبود که رسیده بودیم قم که دوباره سر و کلش پیدا شد، اما اینبار بر خلاف سه چهار بار قبل نتونستم بپیچونم. با همه وقت تنگی که بود، نشستیم تا مطلب حضرت آقا رو بخونیم!
خیلی ساده بود، پر از غلط های املایی ناجور. نمی دونم این عتیقه جمله نویسی چن می گرفته انقدر انشاش ضعیف بود! بدتر از همه اینها تو هر سطر نوشتش 10 تا کلمه عاشقانه وجود داشت که حالمو بد می کرد، با خودم میی گفتم "بابا اینو مگه واسه.... نوشتی که انقدر عشقولانش کردی!؟"

اما جلوتر که رفتیم، بعضی از جملاتش خیلی عمیق بود! حسابی گرفتتم!
جوری که حیفم اومد ننویسم و یادگار نگهشون ندارم، با همه شرمندگی از قضاوتی سرسری که کرده بودم و با اجازه خودش جملاتشو نوشتم و قرار شد اگه بیشتر روی متنش کار بکنه تا به صلاحدید دوستان یه جایی چاپ بشه.


و اما اون تک جمله های قشنگ: 


 آدمها را نمی شود از قیافه یا زبان یا غیره شناخت. آدمها را باید از دلشان شناخت.

مائی که از خواندن نماز خودمان در خانه غفلت عجیبی می کنیم، حالا نماز زیارت می خوانیم.

اونجا بود که حس کردم برای اولین بار، خودمم و شیطان خیلی خیلی با من فاصله دارد.

من خودم بیشتر از همه گریه می کردم، چون می ترسیدم خدا عمر زیاد به من عطا نکند و دیگر نتوانم به شلمچه، خاک عشق، بیایم

ای کاش همه به شملچه بیایند، این را وقتی خواندید همه بگویید:" آمین" چون لذتی ماوراء فهم و شعور دارد.



دعا بفرمایید بفهمیم که نمی فهمیم

____________________
پ.ن

به نام خدا

*. یادم نیست تا حالا مطلب توصیفی نوشته باشم! یا داستانی رئال! خوب شاید برای تجربه اول زیاد هم بد نباشه

**. ماجرا مربوط به نهم فروردین ماه 88 ئه

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت   توسط راحل  | 

 

یا سلام

السلام علی اهل السلام

 

اللّهم انت اله القديم و هذه سنةٌ جديدةٌ
بارالها! تو خداي قديم و جاوداني و اين سال، سال نو است

 فاسئلك فيها العصمة من الشيطان
از تو مي خواهم كه مرا در اين سال از شيطان حفظ كني

 و القوَّة علي هذه النّفس الامّارة بالسُّوء
  و بر نفس اماره (راهنمايي كننده) به بدي پيروز سازي.

 

الهی شکرت که با این همه گناه و پرده دری، هنوز هم حکم به امحایم نداده ای و سالی دیگر برای به خود آمدن، عطایم نمودی

الهی خودت توان آمدن - درست آمدن و با شتاب رسیدن - را عنایتم فرما تا باز بر بی ثمری روزهای گذشته حسرت نخرم و از این همه راهی که تا تو فاصله دارم، هراسناک نشوم.

 

الهی!
دست از سرم برندار

ــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن

به نام خدا

چقدر جالب است برایم، که حتی خودم هم منظور  این چین های تازه پیشانی و موهای سفید بلند را متوجه نبودم!
موهای سپید عزیزم! ببخشید که حواسم به شما نیست!
چین های دوست داشتنی صورتم! مرا ببخشید اگر با شما کاری ندارم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت   توسط راحل  | 

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم

 

هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّى إِذَا كُنتُمْ فِي الْفُلْكِ وَجَرَيْنَ بِهِم بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَفَرِحُواْ بِهَا
او همان است كه شما را در خشكى و دريا سير مى‏دهد تا آن گاه كه در كشتى‏ها باشيد و كشتى‏ها سوارانش را به وسيله بادى خوش و ملايم حركت دهند و آنها بدان خوش‏حال شوند

جَاءتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ وَجَاءهُمُ الْمَوْجُ مِن كُلِّ مَكَانٍ وَظَنُّواْ أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ
(به ناگاه) باد شديدى بر آن كشتى‏ها بوزد و موج (دريا) از هر سو به آنها بتازد و يقين كنند كه در محاصره (موج و بلا) قرار گرفته‏اند

دَعَوُاْ اللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنجَيْتَنَا مِنْ هَـذِهِ لَنَكُونَنِّ مِنَ الشَّاكِرِين
 (در آن حال) خدا را با اخلاص در ايمان و اعتقاد مى‏خوانند كه اگر از اين (ورطه) نجاتمان بخشى حتما از شكرگزاران خواهيم بود

 
فَلَمَّا أَنجَاهُمْ إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِي الأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ...
و چون آنها را نجات دهد به ناگاه (مى‏بينى كه) در روى زمين به ناحق ستم مى‏كنند...!
 

وقتی آدمی در چنگال هول و بلا، بی هیچ یار و یاوری اسیر می شود و دستش از همه جا کوتاه، کم کَمَک به یاد کسی می افتد که هر بار یاد و حضورش را به وقت دیگری موکول کرده است.
یاد کسی که هزار بار با او عهد بسته و شکسته است. هر روز نمکش را خورده و هر بار بی شکستن نمکدان از سر ِخوانِ رحمتش بر نخواسته است.
اما وقتی همه اسباب ظاهری سقوط می کنند و آدمی تنها به تار مویی بند می شود، آنجاست که باز حضور قدرتمند خداوند را در خویش می یابد و باز به مقدسترین کلمات و به صادقانه ترین الفاظ او را می خواند و عهدها می بندد...
دقیقا همین لحظه هاست که شیرینی حیات و تلخی مرگ و بر باد رفتن همه آن شعار ها و شعر های بی شعور، برای آدمی روشن می شود. همه آن دعاهای "... اللهم الرزقنی توفیق الشهادة" و ...
درست همینجاست که بازهم مهلت می خواهی تا بمانی که حساب هایت را تسویه کنی که حساب هایت را تصفیه کنی!
اما تا قائله ها می خوابد دوباره غفلت دامنگیر می شود و آیین "نمکدان شکنی" باز عادت هر روزه!
 
الهی شرمنده ام! از این همه بد عهدی و چشم سفیدی
خودت کمکمان کن که این نیاز را هر لحظه احساس کنیم
لحظه به لحظه بدانیم که هستی، می بینی و ما در محضر تو، عاملیم!
هر لحظه را غنیمت بدانیم و یقین کنیم که اجل در یک قدمی ما و در کمین ماست!
 
الهی! دست از سر ما برندار
 
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن
*. یونس ۲۲و ۲۳
 
**.یک شب فراموش نشدنی تا به صبح در باد-برف!
 
**.  این بار سومیست که این مطلب نگارش و ویرایش می شود و جالب آنکه هر دو بار پیشین، مطلب ناگهان بدون اینکه جایی ذخیره شده باشد! پاک شد( پاک شد! یعنی شاید هم آلوده بود!) نمی دانم شاید قسمت نبوده است و شاید هم نباید نوشته می شد، به هر سو این بار آخریست که این مطلب را کار می کنم. باشد که خیر و صلاح در آن است.
 
***. سخت دعایمان فرمایید
 
+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت   توسط راحل  | 

 

سلام آقای خوبم.

بازم دلم تنگتون شد.بازم دلم هوایی شد.باز دلم خواست پر بکشه بیاد جمکرانتون.

آقا جون!

می دونم برا گفتن این حرفا هنوز خیلی بچه م.خیلی کوچیکم.اما آقا جون خیلی وقتا صفایی

تو حرف دل بچه هاست که صفای دل صد تا به قول خودمون آدم بزرگ هم به پاش نمی رسه.

آقا جون!

دلم تنگتونه.می دونم خیلی بدم.خیلی.ولی اینم می دونم که شما خیلی بزرگ و مهربونی.

می دونم رنگ وجودم داره می زنه به تیرگی اما آقاجون شما رو می دونم که پاک و سفیدی.

آقا پس کی میخواین بیاین؟

می دونم وقتی بیاین تمامی تیرگی من تو روشنای باطن شما محو می شه.اون وقت می تونم

بیام تو نور وجود شما و خودم رو که سال هاست دنبالش می گردم پیدا کنم.

آقای مهربون!


سال های ساله که نیمه ی شعبان  درو دیوارا رو چراغونی می کنن.نقل و شیرینی پخش می کنن.

به هم تبریک میگن.اما آقا پس نیمه ی شعبان دل منتظراتون کی می رسه؟

نمی خواین بیاین و تولدی دوباره به دل های عاشق بدین؟

نمی خواین بیاین تا منتظراتون دلاشون رو چراغونی کنن و خیابونا رو از عشقشون براتون فرش کنن؟

نمی خواین بیاین تا بینایی رو به چشمای خسته و تاریک ما برگردونید؟

آقا جون اگه بیاین و من نباشم ، اگه بیاین و من زیر خروار ها خاک خوابیده باشم ....

آقا جون بازم دعا می کنم.باز دلم رو راهی جمکران تون می کنم.باز به چراغای سبز جمکران نگاه میکنم.

اون وقت از ته دلی که عشق شما بهش رونق داده داد می زنم و به خدا التماس می کنم: 

                                             «عجل لنا ظهوره»

 

ــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن

به نام خدا

این مطلب را یکی از بزرگواران برای چاپ در جایی برای این حقیر تهیه کرده بودند! به احترام هم ایشان، دست به این مطلب نمی زنم باشد که این خانه یادگاری هم از ایشان داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت   توسط راحل  |