بسم الله الرحمن الرحیم
اول اینکه:
... و بدانید که نیروی جوانی لحظه به لحظه به تهلیل رفتن نزدیک می شود ( شبابک کیف مبطلیت) و ... و راستی هم اینطور است. چه کسی میداند که آیا من و شما فردا وحتی چند ثانیه بعد زنده خواهیم بود یا نه آیا شما تصور می کردید . . . به این زودی به سرای آخرت بشتابد؟ از کجا می دانید من و شما از اولین کسانی نباشیم که به سرای رفتهی او برویم تا به حساب اعمالمان برسند؟
چه بهانهای خواهیم داشت اگر کوتاهی کنیم . . . قطعاً جوابی منطقی نخواهد داشت.
دوم اینکه:سعی کنید به درستان برسید و خودتان را از نظر علمی هر چه بیشتر مجهز کنید. با شرایط بوجود آمده نیاز جامعه اسلامی به یک متخصص متعهد بیشتر احساس میشود تا به یک ولاگ نویس معمولی!
در این خصوص کوتاهی نکنید
__________
پ.ن
به نام خدا
سلام علیکم
*. بخشی از فرمایشات یکی از برادران بزرگوار به این حقیر!
باشد که بشنویم، بفهمیم و عمل کنیم.
** . البته خانه دوست همچنان هست و پر خواهد بود از شمیم حضورتان و خاطره مهربانیتان!
اما این خانه را راحلی باید شایسته!
و در آخر دعایمان کنید که نیاز ها را درک کنیم و دعایمان کنید که آن "محول الحول و الاحوال" خود یاریمان نماید تا به وظایفمان عمل کنیم.
به نام او که فرمود:
"و تواصوا بالصبر"
مزن کرشمه شانه، به فرق خونینت

دلم بـرای تــــو تَنگ می شود گاهی شبیه تُنـگ پـُـــر از سنگ می شود گاهی
دلی که قوِِِّت قلبش تو بوده ای یکروز اسیر حــــــادثه هــا، لَنگ می شود گاهی
دلی که پگـاهش شفق شود بی تو به خونِ دیده "فــلق رنگ" می شود گاهی
دلی که گـــره شـد میــــان گیسویت سرباز ِبی سر ِاین جنگ می شود گاهی
دلی که دل نَکَند ز یـــــاد تــــــو هرگز مگر تلاطم طوفـان درنگ می شود گاهی؟
***
دلی که خسته وتنگست وبیـقرار غمست عســــل ببین که شرنــــگ می شود گاهی
دلی که به محـراب چشم تـو خیس است به جــانماز ِمُهر تو، سنجاق می شود گاهی
دلی که هر چه ندارد بعشق مدیون است عَجَب! ببین کـه گدا، شــــاه می شود گاهی
دلی که بی تو، بـلا نشین این شبهاست هنوز هم به خاطره ات شاد می شود گاهی!
دلم بـرای تو یاسم همیشه دلتنگ است غــــــــزل برای تو هم، تنگ می شود گاهی!
عبد الاحقر
زمستان ۸۷ - تبریز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن
به نام خدا
می خواهم امشب فانوس ها را با یاس ها هم قافیه کنم
می خواهم امشب فانوس ها را با اقیانوس ها پیــوند بزنم
می خواهم امشب ناقوس ها را هم عـــزای فانوس ها کنم
می خواهم امشب فانوس باشم! و بتابم به راه راحلی خسته
می خواهم امشب خویش را به توان دردها ببرم تا صعود کنم به کهکشان ها!
نه! نه!!
خسته شده ام از این راه های شیری! از این کــــــاه کشان های بــــن بست .
خسته شده ام از این راههای کوچک کودکانه؛ از این مسیر کــــاه و کم و بی آه!
خسته شده ام از خـــاموشی ها
خسته شدم ام از فـــراموشی ها
راه سدرة المنتهی را نشانم بده!
شاهراه قاب قوسین را !
می خواهم پر بــاز کنم
می خواهم پــــرواز کنم
راه را نشانم بده . . .
دستم بگیر!
پا به پا . . .
ــــــــــــــــــــــ
توضیح:
این غزل را یکبار نوشته ام و چند بار ویرایش کرده ام اما هر بار گم کرده ام!
می خواستم برای ۱۳ آبان بنویسم که نشد! تا رسیدیم به ۱۳ بهمن!!!
پس نمی توانم تاریخ دقیقی برای آن بنویسم
اما دقیق یادم هست که در مسیر کلاس عملی امداد جاده ای بودم که جرقه ای زده شد!
شهریور امسال را می گویم
بگذریم!
دعایمان کنید خداوند همه ما را بیامرزد
ــــــــــــــــ
تکمله:
پست های مرتبط:
زمستان امسال را چگونه گذرانده اید
شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد...من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم
ـــــــــــــ
ما بعد التحریر:
به قول حسین عزیز بیت چهارم اگر بود:
دلم گره شده در لابه لای گیسویت مزن کرشمه شانه، به فرق خونینت۱
اسـیر موی تو باشد رهــا ز عالمیان سزای هر که کند قبله، خال هندویت
بسیار زیباتر و گویاتر بود! اما ردیف و وزن و... دست و پایمان را سخت بسته بود! این دو بیت هم محصول مساعدت فکری و شعری و ردیفی ایشان است.خدایش حفظ فرماید انشاءالله
ـــــــ
ته نوشت:
۱. تصور آن سر شکافته! و ترمینال لوله هایی که از گوش و حلق و بینی در تردد بودند هنوز هم...
بگذریم . . .
اما شادم که پاک رفت و سبکبار!
و فرصتی داشت که پاکتر شود برای رفتن!
و زمانی! برای قطع تعلق از این خاک!
اللهم اغفر لنا و لوالدینا و المومنین و المومنات و المسلمین و المسلمات، الاحیاء منهم و الاموات
هو یحیی و یمیت

و مالی لاابکی ولاادری الی مایکون مصیری ...
چرا به حال خودم نگریم وقتی نمی دانم چه بر من خواهد گذشت . . .اَبکی لِخروجِ نَفسی
خدایا!
می گریم برای آن لحظه ای که روحم از بدنم جدا خواهد شد
گریه می کنم برای آن لحظه ای که باید ناگهان همه چیز را رها کنم!
ابکی لظلمة قبری
خدایا!
می گریم برای آن ظلمت و تنهایی قبرم!!!
برای آن مونسان پلیدی که برا خود اختیار کرده ام
ابکی لضیق لحدی
خدایا!
می گریم برای تنگی و فشــار قبرم
ابکی لسؤال منکر ونکیر ایّای
خدایا!
می گریم برای سوالات نکـیر و منکــر!
برای آن لحظه ای که زبــانم از ترس بنــد خواهد آمد
بـرای آن لحظاتی که هیچ کس فریـاد رس و یارم نخواهد بود
ابکی لخروجی من قبری عریاناذلیلاحاملا ثقلی علی ظهری...
خدایا!می گریم برای لحظاتی که از قبر بیرون خواهم آمد!
عریان و فقیر و ذلیل؛ در حالی که سنگینی گناهان را باید به دوش کشم!
می گریم برای آن کمر خمیده ام . . . برای روی سیاه و شرمسارم، برای . . .

عجب بیهوده می تازیم!
عجب بیهوده می تازیم!
عجب بیهوده می تازیم!
به نام او
که آدمی را برای اوج گرفتن آفرید
شوق همبالی مرغان مهاجر دارم............لاکپشتانه اگر باید زیست، تبارم بر آب

بر شانه هایم انگار
جای خالی چیزی است . . .
چیزی شبیه بال
دعایمان کنید در کنج این قفس!
بی بال نمیریم! که برای پرواز آمده ایم!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن
نـــازنین آمد و دستــی بـه دل مــا زد و رفت
پـرده ی خـــلوت این غمکده بـــالا زد و رفت
کنج تنهـــایی مــا را بـه خیالــــی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یـلدا زد و رفت
درد بی عشقی مــــا دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریـه ی توفانــــی ام اندیشه نکرد
چه دلــــی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بـود آیــــــا که ز دیوانه ی خود یـــاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
ــــــــــــــــــــ
تکمله:
شاید شبیه پست سال پیش باشد!
اما از هواشناسی بپرسید، اوضاع هوای امسال را !
و چقدر تفاوت میان پست ۱۲۰ و این پست ۲۵۰ و چندم!
الحمدلله! به واسطه هرآنچه که تقدیر می کند!
_____
چیز نوشت:
بگذار لحظه ها را ثانیه به ثانیه خط بزنم تا لحظه دیدار
بگذار شاد باشم که شفیعی طیّب خواهم داشت!
بگذار همیشه ایام شکر گذار باشم!
و بدانم که همه از فضل اوست!
و شکر کنم به آنچه که داده است و آنچه که نداده است!
به آنچه گرفته است و آنچه خواهد گرفت!
الهی!
بگذار بنده ات باشم!
جزيره ي خضراء آن دلي است که امام زمان در آن تاب بياورد
من بگويم امام زمان در جزيره اي در فلان کشور تشريف دارند
، نخير، يقينا بدانيد که :
به نام او
که همه چیز به ید قدرت او می پوید!
قصه های چیز!
قسمت اول : معادله های صغرا خانوم
آدما! (دقیقا که نه فقط آدما!) تو زندگیشون همیشه چیزهایی رو از دست می دن و چیزهایی هم به دست می آرن!
این عرفِ معمول، برای همه حتی اصغرا بقال محله ما هم شناخته شده است اما بعضی وقتا یادمون می ره، که برای بدست آوردن چیزی حتما باید چیزی رو از دست بدیم!
یه معادله ساده! با صغری و کبرایی روشن! خب! همون تالی و مقدم! اصلا ولش کنین این منطق و استلزامات رو!
مخلص کلوم اینکه: همیشه باید یه چیزی بدی که یه چیزی بگیری!
اما گاهی آدما چیزایی رو از دست می دن که در مقابل هرچی هم که به دست بیارن، باز هم جای خالی اون چیز، برای همیشه احساس میشه
منظورم از اون چیز دقیقا تکه ای از قلب شماست!
خب!
این چیز، چنان جای خالی خودش رو به رخ می کشه که گاهی آدم از این حجم ِخلوت ِتو دلش! به وحشت می افته
قسمت دوم: داستان چیز!( یا فیلم هندی می شود)
من همیشه فکر میکنم قلب آدما یه جور حالت الاستیک دارن!
(مثه یه جور کش خاص)
با قابلیت انبساط و انقباض! که بسته به شرایط می تونه بزرگتر بشه و یا
حتی کوچیکتر
خیلی وقتا چیزایی که وارد دل آدم می شن، اِنقَده کوچیکن که اصلا به چشم نمی آن! آدم عادت می کنه به همین خنزل پنزل های ریزه پیزه و فکر نمی کنه که ممکنه چیزای بزرگتری هم وجود داشته باشن!!!
اما گاهی چیزایی پیدا می شن که خیلی بزگتر از اون قاب محدود دلن! اینجاست که اگه واقعا طالب اون چیز باشه اونقدر به خودش فشار می آره که دلشو اندازه اون چیز کنه، و اگه یوخده! شانس بیاره اون چیز می ره تو دلش!
خب! حالا این چیز! انقده بزرگ هست که چیزای دیگه تحت تاثیر ابعاد و حجم این چیز قرار بگیرن! که در اینصورت یا اصلا به چشم نمیان دیگه و یا کاملا در یک حرکت جوانمردانه میدون دلتو ترک می کنن
خب!
این چیز ِخیلی بزرگ! که باعثِ گنده تر شدنِ دلت شده رو، تصور کن!
حالا این چیز خیلی بزرگ رو با دکمه delet از دِلِت حذفش کنن. چی میشه؟؟ فک کن!!!
یه جای خالی خیلی بزرگ!
و این جای خالی بزرگ رو مگه میشه با چیزای خیلی کوچیک پر کرد؟
پس چی میشه ؟ دو حالت به وجود می آد
یا اون دل خالی انقده خالی می مونه که شروع می کنه به کوچیکتر شدن؛ یا باید این جای خالی خیلی بزرگ رو به یه نحوی پر کرد دیگه!
قسمت سوم: بیا چیز هایمان را بزرگتر کنیم
خوب حالا بگذارید یه نمه فلسفی صوبت کنیم!
آقایون میگن: آدمی ( و همچنین دل همین آدمی!) فطرتا برای تکامل آفریده شده
و نظام طبیعت هم همیشه رو به تکامل بوده! در طبیعت هیچگاه پس رفت یا سکون وجود
نداره
هر چیزی و هر اتفاقی همیشه باید بهتر و بیشتر بشه و گرنه از چرخه زیستی اوت!( مثله فوتبال که توپ از زمین بازی میوفته بیرون) میشه
پس اون جای خالی رو نمیشه با چیز دیگه ای برابر همون چیز قبلی پر کرد! باید یه چیز! بزرگتر پیدا کرد!
تا اینجاش قبول!!؟
خب! پیدا کردن همین چیزِ خیلی خیلی بزرگ سخته!و صد البته جا کردنش تو قاب دل سخت تر!
اما اگه تونستی؛ دلی خواهی داشت که خیلی خیلی بزرگه!( این هوا!!!!)
قسمت چهارم: بیا کمی تصور کنیم
خوب
حالا می تونی یه چیز خیلی خیلی خیلی خیلی... بزرگ رو تصور کنی که نشه اندازشو تصور کرد!!! تو دلت جا کنی؟
عقلا محاله ! یعنی نه دل تو انقده ظرفیت داره و ممکنه وسط راه بترکه! و
یا اصلا این مقدار توان در تو نباشه که بتونی چنین فشاری رو تحمل کنی!
قسمت پنجم: زندگی شیرین می شود
خوب پس یعنی هیچی دیگه!
اما اگه بگم بهت که اگه این چیز بی نهایت خودش بخواد که تو دلِ تو جا بشه، چی می گی؟
اگه بهت بگم که اون چیز بی نهایت بخواد که خودش را انقده کوچیک بکنه که تو
دلت جا بشه و بعد آروم آروم شروع کنه به بزرگتر کردن دلت، چی میگی؟
بابا دارم از یه موجود با شعوری صحبت می کنم که از اول هم قصدش این بوده که تو دل گنده ای داشته باشی!
اصلا خودش در به در دنبالته که : تو رو جون عزیزت بیا دلتو برات بزرگ کنم!
دارم از کسی صبت می کنم که اصلا آدم و دل همین آدمو ساخته واسه گنده شدن!
ساخته برای اینکه فقط اون! رو تو دلت جا بدی!
یادته که گفتم وقتی یه چیز گنده تو دل جا بگیره چی میشه . . .
قسمت ششم: بیا جدی تر صحبت کنیم
اینجاس که چیزای دیگه اصلا دیگه به چشم نمیان! یا اصلا مجبور می شن صحنه دل لبریز ِتو رو که تا خِرخِره پره از اون موجود باشعور بی منتها! ترک بکنن؛ چون دیگه جایی برای موندن ندارن!
و اینجاست که دلِ تو می شه حرم الله!
جایی که خدا خودش میاد زیارتش!
جایی میشه که مثل کعبه ارزش پیدا میکنه!
میشه خونه خدا!
ببینم تو خونه خدا مگه ممکنه زشتی باشه؟
مگه ممکنه سیاهی باشه؟
مگه ممکنه غیر خدا باشه؟
نه!!!!!!!!
شاید برای همینه که میگن : القلب حرم الله فلا تسکن حرم الله غیر الله
اگه یادمون مونده باشه که کاربریِ اصلیِ این دل چی بوده؟
اینو ساختن خونه خدا باشه یا خونه ....!
شاید همه این ها برای اینه که ما انقد دور افتادیم, انقد دلمون رو کوچیک کردیم ، انقد به چیزای خیلی خیلی کوچیک پرداختیم که دیگه حواسمون نباشه که دل آدم، خونه خداست!
اونقد در و دیوارای دلمونو سیاه و تاریک کردیم و انقدر به اون نرسیدیم که شده طویله!
شاید این همه توصیه به مواظبت از دل برای همین بوده باشه!
و لا تجعلوا بطونکم مقابر الحیوانات
دِل ما دِه شده! با کلی جَک و جونورای وحشی و موذی!
شده پر از سوسک های بی ایمانی!
پر از خوکچه های شهوت و بی غیرتی و سستی
پر از کلاغهای سیاه شک و تردید
پر از مارها و عقرب های کینه و انتقام
پر از گرگ ها و کفتار های خشم و سوء ظن
بذار ساده بگم!
دلامون شده چراگاه شیطون!
افسارمونو دادیم دست نفس که ما رو دمِ در هلاکت ببره! بسپره دست مالک جهنم
که بدبختمون کنه!
که خاک تو سرمون . . .
قسمت هفتم :بیا التماس کنیم، بیا شرمنده شویم . . .
وای!
الهی به تو پناه می برم از شر این مارها و عقرب هایی که خودم به دست خویش پروردم!
الهی به تو پناه می برم از شر نفسم که دیگر جلودار آن نیستم!
الهی به تو پناه می برم از همه آن چیز های حقیری که دلم را از آن ها آکندم و ضمیرم را بدان ها آلودم
الهی به تو پناه می برم از گناهانم
الهی! شرمسارم از این خانه ویرانه
که چگونه کنگره های با شکوه ایمانم را موریانه های تردید و تزویر جویده و خراب کرده اند
که چگونه طاق های با وقار معصویتم، تاریک و نمور و کرم زده گشته اند! که به نسیمی فرو می ریزند!
الهی! این دل ویران و بی چیز را خودت آباد کن
الهی! این دل حقیر و بی مقدار را خودت با ارزش گردان
الهی! در این ظلمت فانوس کش، خودت به عنایتی دلم را روشن فرما
الهی خسته ام از این همه کوچکی!
خسته ام از این هم نشینان گزنده و سمّی، از این نفس هار و این کرکس های مردار خوار
الهی تو را به خود سوگند! دلم را آباد فرما
الهی تو را به آن پاکترین و آبادترینت قسم! مرا هم از این بی مقداری ها و سیاهی ها رهایی بده!
الهی!
راهم بده! ردم مکن!
آتشینم کرده ای سردم مکن!
الهی!
کاغذ تمام شد اما هنوز درد ها در ابتدای شکفتن اند . . . !!!
بهمن ماه 87 - در یک شب مهتابی
تبریز- منزل مادربزرگ
________________
پ.ن
به نام خدا
بعد از این نوشتار مبسوط، نوشتن پ.ن، رفرنس و توضیحِ مطالب خودش مطلبی می شه دو برابر همینی که هست!
فقط در مورد جمله آخر باید بگم که این مطلب در کاغذ نوشته شده بود، در قحطی کاغذ و فراوانی درد ها...