

۱۱۶۹ سال است که مردی منتظر ۳۱۳
مرد است
چه قدر مرد شدن زمان میبرد
الهم عجل لولیک الفرج والعافیة و النصر و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره والمستشهدین بین یدیه
آمین
به نام او که آخر را همان زمان اول، آفرید

بخوان با من به خون دل بخوان با من
بخوان دعای فرج را ، دعا اثر دارد
دعا کبوتر عشق است ، بال و پر دارد
که روزگار، بسی فتنه زیر سر دارد
که صبر ، میوه شیرین تر از ظفر دارد
نسیم لطف خدا ، انس بیشتر دارد
خدای را، شب یلدای غم سحر دارد
ز پشت پرده غیبت به ما نظر دارد
که آخرین گل سرخ از شما خبر دارد
حجاب غیبت از آن روی ماه بردارد
بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد
من؛ سالهای سال مردم، تا اینکه یک دم زندگی کردم؛ تو می توانی، یک ذره، یک مثقال مثل من بمیری؟


یا سلام
سلام

مرا که می شناسی، همان عبد بد
بدتختت، همان که حتی نمی داند چگونه بخواندت
خلاصه می کنم خدایا! نمی دانم شاید حال الان من نامش شکر باشد
خدایا شکرت که مرا آفریدی!
خدایا شکرت که مرا مسلمان
آفریدی!
خدایا شکرت که مرا در خانواده
مسلمان آفریدی!
خدایا شکرت که مـــرا در زمان
انتظار حضرتت آفریدی!
خدایا شکرت که تـــــوفق داده ای مــرا، تا شــکر گـــویمت!
خدایا شکرت که می دانم بدم!
خدایا شکرت که می دانم بد
بتختم!
خدایا شکرت که می دانم بی تو
هیچم!
خدایا شکرت که گاهی می گذاری
صدایت کنم!
خدایا شکرت که گاهی به تقدیرت، تدبیرمرا می شکنی!
خدایا شکرت به داده هایت!
خدایا شکرت به نداده هایت!
خدایا شکرت به گرفته هایت!
خدایا شکرت به آنچه خواهی داد!
خدایا شکرت به آنچه نخواهی
داد!
خدایا شکرت به آنچه خواهی گرفت!
خدایا . . .
.
.
.
خدایا می دانم بدم،اما مرا
زود پیش خودت بیاور
خدایا پاکم کن و
بیاور
خدایا کمک کن پاک
شوم تا بیایم!
خدایا می خواهم سرخ بیایم ، نه زرد! نه سفید و نه سیاه!سرخ ، سرخ جگری!
سیم بهمن ماه 86
جمکران


شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد . . . من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم

خدایا چون توانم زیست بی او ...........................که هر لحظه مرا مرگست بی او
هوای ماندنم چندیست ابریست ..................................سپهر رفتن اما آفتابیست
شبی هستم که ماهش دربرش نیست ................ و حوض شب که بی ماهیست شب نیست
چنان از دوری ماهم سیاهم ...........................که می سوزم سیاهی را به آهم
دلم هر لحظه صد ها آه دارد.................................. هزاران درد و دل با ماه دارد
خدا این قصه ام کوتاه دارد..................................... که غصه خانه ها در آه دارد
دلم هم، همنفس گشته است با من......... که این آهم، نفس گشته است با من
خدایا این چنین صبری؟ چه گویم!................... که من اینجا و او آنجا! چه گویم؟
هنوز این حـــــــــجم غم در باورم نیست ............غروب چشم او در باورم نیست
خدایا آسمانت پر ستاره است ...................ولی یک مه ،به از صدها ستاره است
خدایا پر شدم از حجم این غم ...............................خدایا پر ترم گردان از این غم
خدایا بی تو بودن عین رنجست........................ بده من را کنارت، هرچه رنجست
خدایا یاریم کن پر بگیرم ..................................................کنار نام تو منزل بگیرم
خدایا جان من را آنِ خود کن...................................... خدایا آنِ خود را آن من کن
خدایا یاد خود را یار من کن......................................... خدایا یاریت را یاد من کن
خدایا شُکر خود را بر دلم ریز .................................رضایت بر قضایت را شِکر ریز
خدایا این خدایا را مگیرم............. .......................... مباد از کوی تو دل پر بگیرم!
خدایا یا خدایا ای خدای........................................که رحمت کن به دلدارم خدایا
خدایا بی خودت مارا مگردان............... چراغ جانِ بی یادت، بگردان
عبد الاحقر
زمستانِ زمستانِ ۸۶ - تبریز
روزی که دلتنگ خدا بودم

دو قدم مانده به گل،كودكي ميبيني،رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور،و از او ميپرسي:خانه دوست كجاست

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
فــهمیده ام کـه خوب تو را بــد شنیده ام
حــق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صــــادقانه بگویـم که خسته ام
بیزارم از تمــام رفیقان نــــــارفیق
اینها چقدر فــــاصله دارند تا رفیق
مـن را به ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تـــا این بـــرادران ریاکار زنده اند
اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند
منصور را هر آئینه بر دار می زنند
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم،ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
بـــــــر درب آفتــــــاب پی بــاج مـــــی رویم
ما هم بدون بال به معــــــــــراج می رویم