
ای پرستار پرستو های من
مرحم زخم تکـاپو های من
عصر عاشورا علم در دست توست
کرسی و لوح قـلم در دست توست

گلمیشوخ ای شیعه لر ، شام غریبان بیز
ورمــاغا بـاش سـالیغی، زینب نـــالان بیز
.
.
.
. . . شیعه باشین ساغ اولسون، بو ماتم و عزاده۲

خدارا خدارا دعامان کنید!
توضیحات:
۱. اشاره به تیغ پر مهابت زینبی در مجلس رسوای یزیدی " ما رایت الا جمیلا "
۲. شعر ترکی به مضمون ذیل:
ای همرهان ! یا شیعیان !
برای شام غریبان آمده ایم.
آمده ایم درد های زینب را تقسیم و تسکین دهیم
یا ایها الشیعه! سرت سلامت از این مصیبت عظمی که "سر خم می سلامت شکند اگر سبویی! "
که" اگر دین محمد جز با خون من به پا نمی ماند، شمشیرها مرا دریابید"
امام حسین (ع)


ابتدای کربلا مدینه نیست!ابتدای کربلا غدیر بود

.گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود.
.تنهـا تر از مسیح کسی بر صلیب بود.
.یک دشت سیب سرخ به چیدن رسیده بود.
.باغ شهادتش بــه رسیدن رسیده بود .
"علیرضا قزوه" خدارا خدار دعامان کنید!
من الله و الی الله و لا حول و لا قوة الا بالله

ای یک دله ی صد دله، دل یک دله کن
مهر دگران را زدل خود یــله کن
یک صبح به اخلاق بیا بردرما
برنا ید اگر کام تو از ما گله کن
خدا را خدارا دعامان کنید!
پی نوشت:
پیشتر ها که صدا و سیمای جمهوری اسلامی برنامه حضرت آیت الله مجتهدی تهرانی رو پخش می کرد لذت می بردم از این همه خلوص و صفا و سادگی، از معنویتی که در منش و صدا و سیمای ایشون مجسم بود.
حرم حضرت ضامن که بودیم، روی ویلچیر توفیق زیارت ایشان ،میسر شد، اما. . .
دل،پا پیش ننهاد تالب به بوسه ای از این نورواره تبر م!و حیف و صد حیف که همیشه زود ،ناگهان دیر شد۱ و حسرت این بوسه در دل ماند که این آخرها، دیگر ماسید...
حیف و. . .
امروز در برنامه ای که از ایشان پخش شد. حرف عجیبی زدند!آنقدر شفاف شده بودند که انقطاع از تار و پود نازک کلامشان نمایان بود، از بوی یار چنان مستانه دم ازپیمانه لا می زدند و چنان بی تعلق به این دنیا، که وجدان آدمی می لرزید!
می گفتند: نباید به چیزی دل داد "دلتو به این چیزو اون چیز نبند"
و ادای این بیان چنان مومنانه بود که ذره ای شک نداشتی به صدق گفتار!
و چقدر سبکبار بودند، راستی برای سبکبالی باید هم سبکبار بود!
1. در متن اصلی ناگهان مقدم بر زود می باشد
۲.ابیات مستفید نیزدر کلام ایشان بود که بی مناسب نبود با فضای معنوی این نوشتار
الهی اعوذ بک منک

اعوذ بالله من امـــــــــلــی . . .
اعوذ بالله من الشیاطین فوادی . . .
اعوذ بالله من معــصیتی و کــــفـری . . .
اعوذ بالله من ایمانی . . . من ایمانی . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . من ایمانی
. . . اعوذ بالله من نفسی . . .
خدا را خدارا دعامان کنید!



من آن گل را نمی بویم که هر دم دیگری بوید
دستها می سایم تا دری بگشایم،بر عبث می پایم، در و دیوار بهم ریخته شان بر سرم می شکند

فریاد می زنم
من چهره ام گرفته !
من قــایقم نشسته بــه خشکی!
مقصود من زحــــرفم، معـــــــلوم بـــر شمــــاست :
یک دست بی صداست
من! دست من! کمک ز دست شما می کند طلب
فـریاد من شــ ـــ ـکسته اگـر درگلو
فریاد من رسا!
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می زنم!
فریاد می زنم!
فـــ. ــــ ــ ... . .
خدا را !خدارا! دعا مان کنید!!!
زده ام فالی و فریاد رسی می آید

الهم عجل لولیک الفرج
دعایمان کنید!
شعار
راه مرا می خواند، همراه شو راهی شویم...

قطار آنها سه ایستگاه داشت:
تولد، زندگی، مرگ
ایــستگاه آخر بود
همه پیاده شدند اما ما ماندیم!
که مقــصد ما عــــشق بود. . .!

و خدایی که درین نزدیکی است...
و خدایی که درین نزدیکی است...
و خدایی که درین نزدیکی است...
. . . استسقاست! حیلتی ساز مکن !! دگر منوش!!!

مرا به میهمانی ماه ببر