تکلیف انتظارمان پر از اشتباه بود...

چه بي خيال نشستيم
نه كوششي نه وفايي
فقط نشسته و گفتيم خدا كند كه بيايي
به نام سلام

اي عجب! اين راه نه راه خداست
زانكه در ان اهـــرمني رهنماست
قـــــافله بس رفت از اين راه و لـــيك
كس نشد آگاه كه مقــــصد كـجاست
راهــــرواني كه در اين معبرند
فكرشان يكسره آی و هواست
اي رَمه، ايــن درّه چـراگـاه نيــست
اي بَره ، اين گرگ بسي ناشتاست
تا تــو زه بيغوله گذر ميكني
رهزن طرّار تو را در قفاست
ديــد ببندي و در افــتي بـه چـــــاه
اين گُنه تست، نه حــــكم قضاست
با تشکر از هجران گرامی که شعر این پست مدیون ایشانست
امروز قافیه با عشق است. . .

نيست از هيچ طرف راه برون شد ز
شبمزلف افشان تو گرديده حـــصارم چه کنم
از ازل ايـل وتبارم هـمه عاشــــــــــق بودند
سـخت دلبسته ی ايـن ايــــل وتـبارم چه کنم
من کزين فـــاصله غارت شده ی چـــــشم تو ام
چون به ديــــــــدار تــو افتد ســـــرو کارم چــه کنم
يــک به يـــک با مــــژه هــايت دل من مشــغول است
مــــيلــــه های قفسم را نشمارم چه کنم؟!
پی نوشت :
بیت متن تصویر از مرحوم امین پور و شعر اخیر از مرحوم حسین است.خدا هر دوشان را بیامرزد دو دوست که بار دیگر همبال شدند. . .
روایت یک رویا
قول یکی از مطالب رو به یکی از دوستان در یکی از همین روزها داده بودم!
دیر شد ما الحمد لله که شد.بعد از دوسال - که دیگه چند روزی با سالروزش فاصله ای نیست- تجربه خوبی بود بازخوانی اندیشه های متروک و مطرود پیشین.

دیروز عید فطر بود، بالاخره ماه رمضون هم تموم شد.
اما من می ترسم. . .
وقتی صدای تیک تیک ساعت مثل خوره به جانش می افتد
وقتی ضجه های سکوت را در لابه لای این تیک خوردن ها می شنونم، من هم می ترسم.
ترس
ترس…
من می ترسم!
من می ترسم وقتی بزرگتر ها به من می گویند تو دیگر مرد شده ای!
حواست نیست بچه نیستی!!!
آری، من از بزرگتر ها می ترسم
من از بزرگ شدن می ترسم
من می ترسم!
من می ترسم وقتی که جایی آشنایی نمی بینم من از غریبه ها می ترسم
از باز کردن در برای یک غریبه می ترسم
از حرف زدن با غریبه ها می ترسم، من از جاهای شلوغ می ترسم
من از تاریکی می ترسم که مرا در خود ببلعد
من از خدا هم می ترسم
من از نگاه مردم وقتی در چشمانت زل می زنند می ترسم
من از گربه ها می ترسم، وقتی برای گرفتن غذا خودشان را به من می مالند
من از سلام دادن می ترسم، وقتی که می دانم واژه ای به نام خداحافظی در کار است
من از خودم می ترسم وقتی می بینم هنوز زنده ام
من از دیوارها می ترسم

من از حس غریب پنجره زیر هجوم وحشی باران چه می دانم؟
من از رگبار تند عاطفه در یک شب تاریک و بارانی چه می دانم؟
من از بیداری شب پر آه مادرها به بالین غم آلود کودک چه می دانم؟
من از هرمان یلداهای تکراری چه می دانم؟
من از اوهام یک دیوانه زنجیری عاشق برای رب و محبوبش چه می دانم؟
من از تنهایی و بی یاوری به زیر تل خاک سرد و وحشت زا چه می دانم؟
من از حس غریب پشت در ، دیوار یا سلول؛خیابان، چاه یا چادر چه می دانم؟
من از…
من از آشفتگی های دل یک هرزه ولگرد سرگردان چه می دانم؟
من از آغاز یک شام بدون نان، خجالت های دست خالی بابا، چه می دانم؟
من از تشنج های یک زن در بستر خواب پراز کابوس و تکراری چه می دانم ؟
من از هرم زمان در انفصال یک سلام گرم و پاییزی چه می دانم؟
من از بغض تصاحب یا حسادت، کینه و نفرت ؛به تیه آن دل شیدا، چه می دانم؟
جمعه 14 آبان 84
ولی اما چرا آیا نمی دانم؟