تبليغاتX
خانه دوست
دل ديوانه من اين همه آواره مگرد ـــ.ـــ خانه دوست همينجاست اگر بگذارند! . . . اگر بگذارند! اگر. . .

 تکلیف انتظارمان پر از اشتباه بود...

به انتظار منشینیم، به انتظار بایستیم!!!

                         

 چه بي خيال نشستيم

                             نه كوششي نه وفايي

                                                     فقط نشسته و گفتيم خدا كند كه بيايي  

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت   توسط راحل  | 

به نام سلام

خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم...

اي عجب! اين راه نه راه خداست

زانكه در ان اهـــرمني رهنماست

قـــــافله بس رفت از اين راه و لـــيك

كس نشد آگاه كه مقــــصد كـجاست

 راهــــرواني كه در اين معبرند

فكرشان يكسره آی و هواست

 اي رَمه، ايــن درّه چـراگـاه نيــست

 اي بَره ، اين گرگ بسي ناشتاست

 تا تــو زه بيغوله گذر ميكني

رهزن طرّار تو را در قفاست

 ديــد ببندي و در افــتي بـه چـــــاه

 اين گُنه تست، نه حــــكم قضاست


با تشکر از هجران گرامی که شعر این پست مدیون ایشانست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت   توسط راحل  | 

امروز قافیه با عشق است. . .

صد بار پشیمانی و صد مرتبه توبه.... هر بار پشیمان ز پشیمانی خویشم

نيست از هيچ طرف راه برون شد زشبم

زلف افشان تو گرديده  حـــصارم چه کنم

از ازل ايـل وتبارم هـمه عاشــــــــــق بودند

سـخت دلبسته ی ايـن ايــــل وتـبارم چه کنم

من کزين فـــاصله غارت شده ی چـــــشم تو ام

چون به ديــــــــدار تــو افتد ســـــرو کارم چــه کنم

يــک به يـــک با مــــژه هــايت دل من مشــغول است

مــــيلــــه های قفسم را نشمارم چه کنم؟!


پی نوشت :

بیت متن تصویر از مرحوم امین پور و شعر اخیر از مرحوم حسین است.خدا هر دوشان را بیامرزد دو دوست که بار دیگر همبال شدند. . .

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت   توسط راحل  | 

 روایت یک رویا

قول یکی از مطالب رو به یکی از دوستان در یکی از همین روزها داده بودم!

دیر شد ما الحمد لله که شد.بعد از دوسال -  که دیگه چند روزی با سالروزش فاصله ای نیست- تجربه خوبی بود بازخوانی اندیشه های متروک و مطرود پیشین.

آگاهی ام از هردو جهان وحشت داد....تا بال نداشتم قفسم تنگ نبود!

دیروز عید فطر بود، بالاخره ماه رمضون هم تموم شد.

اما من می ترسم. . .

وقتی صدای تیک تیک ساعت مثل خوره به جانش می افتد

وقتی ضجه های سکوت را در لابه لای این تیک خوردن ها می شنونم، من هم می ترسم.

ترس

ترس…

من می ترسم!
من می ترسم وقتی بزرگتر ها به من می گویند تو دیگر مرد شده ای!

حواست نیست بچه نیستی!!!

آری، من از بزرگتر ها می ترسم

من از بزرگ شدن می ترسم

من می ترسم!

من می ترسم وقتی که جایی آشنایی نمی بینم من از غریبه ها می ترسم

از باز کردن در برای یک غریبه می ترسم

از حرف زدن با غریبه ها می ترسم، من از جاهای شلوغ می ترسم

من از تاریکی می ترسم که مرا در خود ببلعد

من از خدا هم می ترسم

من از نگاه مردم وقتی در چشمانت زل می زنند می ترسم

من از گربه ها می ترسم، وقتی برای گرفتن غذا خودشان را به من می مالند

من از سلام دادن می ترسم، وقتی که می دانم واژه ای به نام خداحافظی در کار است

من از خودم می ترسم وقتی می بینم هنوز زنده ام

من از دیوارها می ترسم

 

از همه جای این زمین سرگردان دیوار و دار می روید! های شوکران!!! شهامت من کو؟

 

من از حس غریب پنجره زیر هجوم وحشی باران چه می دانم؟

من از رگبار تند عاطفه در یک شب تاریک و بارانی
چه می دانم؟

من از بیداری شب پر آه مادرها به بالین غم آلود کودک چه می دانم؟

من از هرمان یلداهای تکراری چه می دانم؟

من از اوهام یک دیوانه زنجیری عاشق برای رب و محبوبش
چه می دانم؟

من از تنهایی و بی یاوری به زیر تل خاک سرد و وحشت زا
چه می دانم؟

من از حس غریب پشت در ، دیوار یا سلول؛خیابان، چاه یا چادر چه می دانم؟

من از…

 

من از آشفتگی های دل یک هرزه ولگرد سرگردان چه می دانم؟

من از آغاز یک شام بدون نان، خجالت های دست خالی بابا،
چه می دانم؟

من از تشنج های یک زن در بستر خواب پراز کابوس و تکراری
چه می دانم ؟

 

من از هرم زمان در انفصال یک سلام گرم و پاییزی چه می دانم؟

من از بغض تصاحب یا حسادت، کینه و نفرت ؛به تیه آن دل شیدا،
چه می دانم؟

 

جمعه 14 آبان 84

 

 

که می داند؟ چه می دانم!

ولی اما چرا آیا نمی دانم؟

 

                                                                                       بگویید دعایم کند. . .

                                                                                                               

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت   توسط راحل  |