موجودی به نام هرگز

از وقتی یادمه رو یه تیکه درخت خشک که باد داره تکونش میده با هوای ابری و سوز سرد عجین شدم
از دودکشها یه چیزی شبیه بخار بیرون میاد و چشم هام رو اشک آلود میکنه
کلاغ. . .
سیاه.. . .
. . . گوشه گیر. . .
و. . .
میگن کلاغ قار قاری تو رو چه به باغ دربـاری . . .
کاشکی فقط اینجا کسی عاشق صدام نشه. . .

کلاغ من
كلاغ لكه ننگي بود بردامن آسمان و وصله ناجوري بر لباس هستي، صداي ناهموار وناموزونش خراشي بودبر صورت احساس،با صدايش نه گلي مي شكفت ونه لبخندي بر لبي مي نشست.صدايش اعتراضي بود كه در گوش زمين مي پيچيد .كلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را كلاغ فكر مي كرد دردايره قسمت نازيباييها تنها سهم اوست .و نظام احسن عبارتي است كه هرگز او را شامل نمي شود.كلاغ غمگينانه گفت: « كاش خداوند اين لكه سياه را از هستي مي زدود و بالهايش را مي بست تا ديگر آواز نخواند » خدا گفت: « صدايت ترنمي است كه هر گوشي آنرا بلد نيست . فرشته ها با صداي تو به وجد مي آيند سياه كوچكم بخوان فرشته هامنتظر هستند» و كلاغ هيچ نگفت. خدا گفت :«سياه همچون مركب كه زيبايي را ازآن مي نويسند و تو اين چنين زيباييت را بنويس و اگر نباشي جهان من چيزي كم دارد خودت را از آسمانم دريغ مكن .» و كلاغ باز خاموش بود . خدا گفت :« بخوان براي من !!بخوان اين منم كه دوستت دارم .سياهيت را ، و خواندنت را.»و كلاغ خواند اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را .خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد!!!!!!!!!!!...
زاغ زشت چهره پیر بد شگون
که آواره ای چنین بر کرانه شب
فرمانروای دوزخ تاریک سایه ها
با من بگو،کدامین شاهانه نام تراست؟
زاغ گفت: هرگز
و در جهان رازیست که جز به خون آفتابی نشود

دوش می آمـد و رخســــــاره بر افروخته بود . تا کجــــــا بـاز دل غـم زده ای سوختــه بود
رسم عاشـــــق کشی و شـيوه ی شهـر آشوبی . جامــــه ای بود که بر قـــامـت او دوخته بود
جـــــــــان عشـاق سپـند رخ خود می دانست . واتش چــــــهره به اين کار بر افروخته بود
گر چــــــه می گفت که زارت بکشم می ديــدم . که نهــــانش نـظری با من دل سوختــــه بود
کفر زلـــــفش ره دين می زد و آن سنگين دل . در رهش مشعلی از چـــــهره برافروخته بود
دل بسی خـــون به کف آورد ولی ديده بريخت . الله الله که تــــلف کــرد و کـه اندوختـــه بود
يـــــار مفروش به دنيا که بسی ســــود نکرد . آنکه يوســـــف به زر نـــا سره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقــــه بسوزان حافظ . يـــارب اين قــــلـــب شناسی زکـه آموخته بود
راز خون در آنجاست كه محبوب، خود را به كسي ميبخشد كه اين راز را دريابد.
و آن كس كه لذت اين سوختن را چشيد، در اين ماندن و بودن جز ملالت
و افسردگي هيچ نمييابد.
اقا مرتضي اويني
حــــاش لله که وفای تو فراموش کنم سخن مصلحت آميز كسان گوش كنــــم

قدم از راه طلب باز كشيديم بس است اول و آخــر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سر كوي دلاراي دگر با غزالي به غزل خواني و غوغاي دگر
يـار ايـن طايفه خانه بر انـداز مــباش ز تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
مـيشوي شــــهره به اين فــرقه هم آواز مباش غافل لعب حريفان دغل باز مباش
تـو چه دانـي كـه شدي يـار چه بي باكـي چـند. چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند
. . .
دعایمان کنید
کمدی یا تراژدی!

سـال هاسـت که مـــتهم داد گــاه خويشم
قاضي وجدان مرا به اعدام ابد! تبعيد کرد

و تمام سهم من از زندگی خود سوزی عاشقانه ای شد
که تنها، حکم عفو آن دلدار توان نـــــــوزایی ایـن خــاکستــر را دارد
کـــــــــــاش که حـــــــکمم دهد!
اللهم عجل لولیک الفرج،و جعلنا من انصاره و اعوانه والمستشهدین بین یدیه ...
ان شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاءالله
پی نوشت:
امامان علاوه بر ولایت تکوینی ، صاحب "ولایت به امر " نیز هستند و بر مردمان نسبت به خودشان اولی بالتصرف اند و قادرند با کرم آن کریم نفسها را اصلاح کنند.
بسم رب الحکیم
ای رفیقان، راهها را بست یار آهوی لنگیم و او شیر شکــار
در کـف شیر نر خونخواره ای غیر تسیلم و رضا کو چاره ای
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنوم و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارم
اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت ...
هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد ...الهی رضم برضاک. . .

بیا بی خیــال باشیم در دنیای جوک و غیبت
بیا به فکر تمــــــــــدن باشیم وقتی تابوت شهید نمی آید. . .
خدایا! به ما اسلام ناب آمریکایی مرحمت کن ، تا از هر اتهامی مبرا باشیم
باید امشب بروم. . .

حرم در پیش است و حرامی در پس
اگر خفتی مردی، و اگر رفتی بردی

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استــکان چـــای را از میان
۲۰۰جنـگ خونین به سلامت بگذارنم
تا در شبی بارانی آنها را با خدای خویش
چــــــــشم در چشـــــــم خـویـش نـوش کــنیم
( مرحوم حسین پناهی)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:راهبی در حال اطفای حریق ناشی از انفجار سوخت در شهر لاگوس بزرگترین شهر نیجریه که حداقل ۲۶۰ کشته بر جا نهاد.
عکس از AP

میهمان شهدا بودم، در ضیافت اشک و عشق و حسرت.
اما عجب صفایی دارند. . .
کاش لایق می شدم من هم .....
الهی! . . .
رنگها و زنگها

وا فریادا وافریادا
کــارم به یکی طرفه نــــگار افتــادا
گر داد من شـ کـ ـــ ـسـته دادا دادا
ور نه من و عشق هرچه بـــادا بادا

(حضرت مولوی درود بر روان پاکش)
راز بودن

وقتی که خسته ام، بیشتر از همیشه حس بودن دارم
خدایا شکرت که هستم!