
پاورقی( پاسخی به همراهان همدل )
سلام بر آل یاسین و سلام بر پیروان آل یاسین
...........السلام علینا و علی عبادالله الصالحین
جناب حکمت!
ممنونم از پی گیری شما، از خصائل مومن، وفای به عهد است که نیک به صرافت آنید .خداوند مارا از عهده داران آن عهد ازلی قرار دهد که چه بی پروا گفتیم "بلی"
جناب رهگذر!
علی رغم شباهت هایی که میان نوشتار و زمان ارسال و حتی شهری که از انجا متصل می شوید وجود دارد اما آی اس پی ها و آی پی های این دو متفاوت هست
من هم به هیچ عنوان قصد بیان آن مطلب را که ضم شماست نداشتم
هرچند چه فرقی می کند! هر کدام از ما از جایی رمیده ایم و به این خلوت خزیده
اسمها قراردادی صرف اند آنچه از آدمی به جا می ماند اندیشه ی او و میزان نفوذ و رسوخ و ماندگاری آن از یک طرف و توشه ایست که انیس او در ظلمت برزخ و زبانم لال دوزخ است.
باری به هر سو، مرا قصد آن نبود اما برای زدودن زنگار تکدر از زلال ذهنتان براهینی اقامه میکنم، باشد که مقبول افتد:
گفته ام که زکات آموخته هایم را می دهم اما زکات بر هر کسی به اندازه وسع اوست شاید برای مسکینی حبه رطبی مفید تر از تدارک جهیزیه برای متمکنی باشد( بگذریم که بعضا زکات واجب است، آن هم تکمله است یعنی باید بدهی تا کارت تمام باشد )
در زکات دارایی می دهد تا نداری متنعم شود!
حاشا که چنین خیالی کنم، از من ندار تر کیست؟
واگویه هایی که تسلیم محضرتان می شود گاه و بی گاه، حدیث آن مستکین است که با نداری مایه ای عاریه می کند تا او هم از لذت بخشش کامی تر کند.
در آخر از صمیم جان می گویم :
حضور شمایگان گرامی و چراغی که در خانه من می افروزید، راهنمای من اند در سیاهی این شب غربت
ما را دریغ مدارید که راه سخت و راهزن در پیش است و راهی، بتنهایی غریب .
بعید می دانم چیزی در خور شما داشته باشم اما تا ان زمان که این فقیر در استغاثه عشق نماز می گذارد، بر او ببارید که استسقا سخت نفس گیر است و حضورتان آبی برآتش التهاب او
..............
خدا به اندیشه تان روشنی و به دلتان توانمندی عطا کند
ان شاءالله
تو بدان این را تنها تو بمان

کوه پرسید ز رود زیر این سقف کبود راز ماندن در چیست؟
گفت: در رفــتن من
کوه پرسید : و من؟
گفت: در مانــدن تو
بلبلی گفت: و من؟
خـنده ای کرد و گفت: در غزلــخوانی تو
آه از آن آبادی که در آن کوه رود
رود مرداب شود
و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد و نخواند دیگر
من و تو ،بلبل و کوه و رودیم
راز مـاندن جز در خـواندن من
مـاندن تـو
رفتن یار سفر کرده یمان نیست . . .
. . . بدان!
مرحوم ابوالفضل سپهر (خدایش بیامرزد)
دعا خواهتانم
حسین عزیزم یار شفیقم را که این چند لخت وامدار مهر اوست ، دعا می کنم، کاش دعایم کند

آمدی جانم به قربانت ولی حالا ------------ چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا ---------- چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا ------ چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا ------ چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما------- چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا-- چرا
شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لــب شــیرین جواب تــلخ سر بــالا -- چرا
ای شب هجران که یک شب در تو چشم من نخفت
ایــنقدر با بـخت خــواب آلــود مـن لالا -- چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا------- چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیــــــــــــامت می رود تنها چرا
شهریار(خدایش بیامرزد)

دعاخواهتانم
اری برادر اینچنین است
ميزي براي کار ...
...کاري براي تخت...
...تختي براي خواب...
...خوابي براي جان...
...جاني براي مرگ...
...مرگي براي ياد...
...يادي براي سنگ...
ايــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن بــــــــــــــــــــــــــــــود زندگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي
(مرحوم پناهی)

خداوند به زبان اشاره از حكمت مي گويد:
تو روزه مومنان را به زبان شريعت شنيدي اكنون روزه عارفان را به زبان طريقت از اهل حقيقت بشنو:
اگر تو تن به روزه دادي ، ايشان دل را به روزه دادند. تو از بامدادان تا شامگاهان روزه داري و ايشان از اول تا آخر عمر روزه دارند! ميدان روزه تو يك روز و ميدان روزه آنان يك عمر است!
خدايا در اين درگاه همه ما نيازمند روزي باشيم كه قطره اي از شراب محبت بر دل ما ريزي، تا كه ما را بر آب و آتش بر هم آميزي، اي بخت ما ، از دوست رستخيزي!
اينك ماه رمضان امد تا هم بسوزد و بشويد. به آتش گرسنگي تن ما را بسوزاند و به آب توبه دلهاي گناهكاران را بشويد.
اي مسكين كه قدر اين نعمت نداني، هر كجا در جهان نوازش و شرفي است در كنار تو نهادند، چنان كه اسلام از همه ايين ها برتر است ، قرآن كه از همه كتابها عزيزتر است و محمد مصطفي (ص) كه يشرو جهانيان است و كعبه كه شريف ترين خانه هاست قبله نو كرد. ماه رمضان كه شريف ترين ماههاست موسم معاملت تو دانسته، ماهي كه در آن گناهان آمرزيده مي شود، ديوها رانده، درب بهشت گشوده و درهاي دوزخ بسته مي شود.
گر بسوزد گو بسوز ور نوازد گو نــــواز عـــــــــاشق آن به كو ميان آب و آتش در بــود
تا بدان اول بسوزد پس بدين غرقه بود چون ز خود بي خود شود معشوق اندر بر بود
حضرت علي (ع)فرمود:
اين ماه را رمضان از آن گفتند كه در اين ماه دلهاي عارفان را از غير خود بشويد ، پس به مهر خود بسوزد ، گاه در آتش دارد گاه در آب ، گاه تشنه گاه غرقاب ، نه غرقه را سيراب و نه تشنه را خواب و زبان حال ايشان گويد:
در عشق تو بي سريم سرگشته شده وز دست اميد ماه، سررشته شده
مــانند يكي شـــمع به هنگــام صــــــبوح بگداخته و سوخته و كشتــه شده
( با تلخیص از کشف الاسرار و عده الابرار)
دعای ائمه در ماه مبارک
بسم رب العلی

سرخوش زسبوي غم پنهاني خويشم
چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم
در بزم وصال تو نگـــــــــويم زكم و بيش
چون آينــه خو كرده به حيراني خويشم
لـب باز نكردم به خروشي و فغــــــــاني
من محرم راز دل طوفــــــــــاني خويشم
يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي
عمريست پشيمان زپشيمـــاني خويشم
از شوق شكرخند لبش جــان نســـــپردم
شرمنده جــانان زگران جـــــــاني خويشم
بشكستــهتر ازخويش نديدم به همه عمر
افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم
هر چند امين، بسته دنيا نيم اما
دلبسته ياران خراساني خويشم
(غزلی از حضرت سید علی)
غزل بالا با صدای حضرت آقا: راست کلیلک،save target as
دعا خواهتانم
چاره ای نیست ؛ باید زیست




آری باید زیست
باید زیست که تا بیاید و . . .
سوال:
آیا فرشتگانی که بال به یال عرش می سایند بر درد و غم بشر پابه فرش ، رشک نمی ورزند؟
جبران خلیل جبران( با تصرف)
دعا خواهتانم

صدای آژیر اشک می آید
در پشت نام های شهیدان پنهان شوید!
چه روزهای قشنگی بود، چه واژه های قشنگی" گردان کربلا"
. . اینجا شبیه شهر نئون هاست
. . . هوار حراج عشق
دلار و بیستون، کوکا کولا و بوکس، هورا به شام های هتل هیلتون
که شور انقلابی خوبان را شیرین کرد
دعای خاص بخش خصوصی، شعری در راستای بهره اسلامی، قصیده ای در مدح بانک ملت
بگذار بچه های حضرت مولانا تاجر شوند
ملت یتیم می شد اگر این "مشت زن نبود"، دولت یتیم می شد اگر آن "بردادران" نبودند،
سیاست یتیم می شد اگراین "مادموازل" نبود
خانقاه غیر انتفاعی، مجهز به شعر و شومینه و یاهو، مرید های تمام وقت می پذیرد
درویش های ترم چهارم حلاج می شوند! عارفان نیمه مذکر، در آبشار زلف ، غسل می کنند
صدای ما را از بهشت می شنوید
این صدای شهیدی است بی سر :)
کفن مان را بادبان کشتی تفریحی تان کنید، شبتان آفتابی!
فردا دستان قطع شده، گل می دهند و سنگ فراوان است
فراوان است
فراوان است
این هم وبلاگ جدید!
با رویکردی متفاوت از این!!
براده های دل،یا تراشه های فکری این راحل پیر را به زلف جـــوان آن راهــی جوان می بندم تا دل و عقـــــــل و دیده ، تسکین باید
شاید نیاز به این حریم بندی نبود!
اما ساحت دل و عقل را گویا که باید از هم جدا کرد.
که سوگند و ملت امروزیان این است!
باشد که روزی فراخ آید که از فراز آن اقالیم دل و فکر را یکی بینیم،یکی خوانیم و یکی جوییم.
"امام زمان خیالی" واژه غریب اما قریبیه!
من هم که بار اول شنیدمش کلی جا خوردم، وسریعا با اتخاذ موضع منورالفکرانه ای که سنگینی کتاب هایی که تو قفسه کتابخانه ام دارم - جلد بعضی هاشون واقعا قشنگه، پیشنهاد میکنم بر گرفتن عکس های منورالفکری هم که شده یه چند متری از اونا رو بخرین - رو کاملا نشون بده! از زیر عینک غرور، چپکی نگاهی کردم و هر آن آماده شلیک به سخنران شدم.
در واقع یکی از دوستان کنفرانس داشت واین موضوع رو برای سخنرانی انتخاب کرده بود،و آنچنان موضوع و بیان ، با شور و حرارت و ظرافت و شیرینیه لهجه اصفهانی به هم آمیخته شده بود که همه مبهوت ایشون شده بودیم. متاسفانه درد پیری- به قوله یکی از اعزاء- غلبه داره و اسم اون عزیز رو به خاطر ندارم،جوونیه و هزار درد بی درمون! خدا حفظشون کنه. . .
نرفته زدیم به خاکی!
داشتم می گفتم، در همون حال و هوای سانتا مانتالی بودم که کاملا خلا سلاح شدم و دیدم بنده خدا بیراهم نمیگه!
اما چی میگفت!
بازم این آلزای چی چی ، اذیت میکنه ،من نقل به مضمون میکنم - دقت کردی! کلام متکلفم آب رفته ، کارت سوخت زبان فارسی دریم تموم شده گویا-
امام زمان خیالی
خیلی از ما امام زمانی رو می خوایم که واقعی نیست، امامی هست که در ذهن خودمون ساختیمش و می پرستیم
بتی مثالی که یه گوشه ی سه نبش تو کنج دلمون براش سوا کردیم و کلی ذوق میکنیم که همچین بتی داریم
امام زمانی که تو جزیره خضرا زندگی میکنه،امام زمانی که شاید تو مثلث برمودا باشه، امام زمانی که باید ما ها رو خیلی دوس داشته باشه، امام زمانی که. . . آره! بایدم این امام زمان رو به جزیره خضرا تبعید کرد.
اصلا ببینم ما ها چرا عاشق این امام زمان خیالی هستیم! چرا؟
چون این عشق، تکلیف نمیاره برامون!
چون این عشق گردن به بالاست( بهتره بگم عشقی در فاصله حنجره تا لب)
می شینی میگی!
آقا یه نظر!
تو رو خدا فقط یه نظر...
و حضرت رو به همه فک و فامیل هاش قسم می دی که می خوام ببینمت!
بابا!!!
اصلا دیدی! که چی؟فقط ببینیش کفایته دیگه! بعدش تو رو به خیر و ایشونو به سلامت
امام زمان خواستن به لفظ نیست، به عمله،به معرفته، به جانفشانیه
اصلا ببینم تا حالا برای آقا چی کار کردی!
یادمه یه داستانی از حضرت جوونتر که بودم شنفتم به این مضمون:
که خیلیا هوس دیدن آقا رو داشتن، کلی راز و نماز و ام من یجیب...
بالاخره آقا به یکی از خواص پیغام میده که همه اونایی که طالبن رو توی فلان خونه جمع کن، گوسفندی هم پشت بام محیا کن ،و خودت هم اونجا باش.
مقدمات فراهم میشه و اون ولی بالای پشت بام می ره،آقا هم تشریف میارن و میگه یکی از او طلبه ها رو صدا کن، صدا میکنه و با اومدنش سر اون گوسفند رو دستور می دن ببرها جاری شدن خون از ناودان همانا و در رفتن عاشقانه دیدار هم همانا.اونجا بود که حضرت می فرمایند: اینهایی که مرا می خوانند ،من را به خاطر من نمی خواهند ،من را به خاطر خودشان می خوانند.
خلاصه ما ها امام زمانمون وقتیه که یه جای کارمون بلنگه، مریضی داشته باشیم،اوضاع زندگیمون سخت بشه یا نیاز به درد دل و خالی کردن خودمون داشته باشیم - گوش شیطون کر،خدای خیلی از ما ها هم همینه،نه خدایی؟- این وسط علی می مونه و چاهش، مهدی می مونه و پرده غیبت!
بابا!!!
مومن خدا!
حدیثه که هر دوشنبه یا پنجشنبه نامه اعمالمون رو به محضر آقا می برن، به نظرت حضرت وقتی کارنامه ما رو می بینه چه حالی میشه؟
شنیدی که میگن خود آقا چقدر برای ظهور دعا میکنه؟
نمی دونم آقا کجا امن یجیب میگیره، کجا احیا میگره، کجای مدینه سر قبر مادر....
اما حیا کن- خودمو میگم- بزرگی میگفت باید جوری باشی که اگر آقا در خانه ات رو زد، بتونی دعوتش کنی، خونه دلت و خونه گلت! می تونی؟ می تونم؟
خلاصه که عزیز جون! به قولی با حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمی شه!
حالا هی شعر بخون، اشک بریز،عهد بخون،جمکران برود،چله بشین. . .وقتی که عمل نداری هیچه آقا جون هیچ
دعای عهد می خونم اما دقت نمی کنم چی میگه، وزٌ وزٌ سریع می خونم و می خوابم!
برای ظهور حضرت نیرو لازمه، برای اومدن حضرت باید آمادگی ایجاد کرد،آمادگی فکری ،آمادگی ذهنی و آمادگی جسمی
مگه تو همون دعای عهد بعد اینکه خدا رو کلی قسم می دی،از تجدید عهدت نمیگی - اللهم انی اجدد له فی صبیحة یومی عهدا و عقدا....- مگه از خدا نمی خوای که تورم از یاران اون حضرت قرار بده که کمکش کنن که حمایتش کنن که... که در راهش شهید بشن - اللهم اجعلنی من انصاره .......والمستشهدین بین یدیه-
آره عزیز همنشینم!
برای امام زمان واقعی باید واقعا هم آماده بود،آنچنان آماده که حتی بعد از مرگ هم آمادگی حضور و هم رکابی ایشونو داشته باشی - اللهم ان حال بینی و بینه الموت...فاخرجنی من قبری،موتزرا کفنی،شاهرا سیفی....- جوری که به قوله حافظ:
بعد صد سال اگر از سر قبرم گذری
من کفن پاره کنم زندگی از سر گیرم
خیلاصه!!
با این وضیت من یکی که منتظر به حساب نمی یام که هیچ! از به تاخیر اندازنگان فرج هم هستم. . .
عیدی نمی خوام کامتون رو تلخ کنم اما. . .
بماند دعا کنید برام، مخصوصا در این روزهای بد!
راستی! با عنوان نوشته موافقید یا نه؟
من میگم شما برای من آمین بگید:
اگر حجاب ظهورت وجود پست من است
دعا بکن که بمیرم، خدا کند که بیائی
بسم رب النور
چندی پیش سایت بازتاب به نقل از پايگاه اطلاعرساني دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب- در سومين روز درگذشت آيتالله بهجتي - خاطرهاي را از ديدار و دوستي وي با ایشان نقل كرد.
قلم شیوای آقا،باز هم مرا مجذوب و مبهوت ساخت، خالی از لطف نبود آنرا برای یادمان خودم هم که شده، به محضر چشمانتان تقدیم کنم!

يک روز، بعد از تمام شدن مباحثهام زدم به دامن طبيعت تا قـدري استــراحت کنم در کنــار سبزه ها، در کنــار يک جوي آب روانــي بنشينم. اگر هــم حالــي دارم شعــري بگويم يا چيزي بنويسم. ديدم کنار جو وسط گندمزارهاي بسيار انبوه يک سيــد بزرگواري نشــسته، البته مـــن از پشت سر ايشان را ميديدم، دور هم بودند. فکـــر کردم که برادر عزيزم هــــست. با شور و ولع عجيبي آرام آرام رفتم، با شتاب ميرفتم اما سعي ميکردم صــداي پايم معلوم نشود که ايشان از حال خودشــان بيرون نيايند؛ تا نزديک شـــدم وقتي که نگاه کردم به قيافه ايشان ديدم عجــــب، ايشان کسي ديگري است. آن مايه اميــد من و مايه انس من که به او علاقه و ارادت ميورزيدم نبود. آن چنان شد وضع روحي من که همــان جا يک مثنوي پر شوري گفتم به نام "اشتباه" که بعــــضي از شعرهايش اين است:
بيهوده خيال ماه کردم، اي واي که اشتباه کردم
اي دوست مبين خطا گناهم،اين نيست نخست اشتباهم
هر روز ز مستي و خماري،زين سان کنم اشتباه کاري...
مثــنوي ، مثنــوي بلندي است ، خيلي پرشـور که از اول وصف اميد و شوق سرشــار که از چشم و سر و صورت و قلب و دل انسان ميجوشد به صورت خيلي کامل تجسم داده شده و بعد يک مرتبه ديدم ايشان نيستند و مراد من نيستند، سردي و نا اميدي و شکستگي خاطر به صورت عجيبي در اين شعر مجسم شده. اين شعر را براي ايشان ارسال کردم. بعد از مدتي اين نامه از ايشان رسيد:
«آشناي دلم! قربانت، قربان تو و سوز تو، قربان تو و دل تو و حتي قربان «اشتباه» تو. مجسمه نور همه چيزش نور و روشني است، اگر احياناً نگاه تندي هم بکند و دشنام و ملامتي هم بفرستد باز نورباران کرده است و روشني بخشيده، روشنيِ دل و ديده، آن هم دل و ديدهاي پژمرده و افسرده. ديشب در دل شب نامه عزيز و روشنيبخش تو را زيارت کردم و اگر توان آن را داشتم که در همان لحظه به جاي جواب و به نام عذر از تقصير فاصلهها را درنوردم و بوسه اعتذار بر آن آستان عشق و سوز بزنم، لحظهاي توقف نميکردم، ولي ميدانيم که بنا نيست دل دردمندان بيطپشي، و سينه مشتاقان بيسوزي بگذرد. من هم در اين حسرت خواهم بود، تا چه پيش آيد. ناچارم براي تسکين خود از قلم استمداد کنم. اما عقده دل اين بار گران کجا و خامه ناتوان آن هم قلم به دست و پاي من و آن هم در برابر آن توده آتشي که تو فرستادهاي. راستي اين نامه نبود، اين يک خرمن آتش بود بر سر من ريخت. دل پرسوز و دردآلودي بود که رسا و فصيح سخن ميگفت و خود را نشان ميداد. اين يک قطعه ادبي است که بر پايه صفا و واقعيت و پاکي خود هميشگي و ابدي خواهد ماند. من در جواب چه بنويسم. راستي، دوست عزيز! جواب يک قطعه شعر و يک پارچه احساس را چه ميتوان نوشت. نامه تو از جمله اول تا آخرش احساس و شعر است، سوز و لطافت و رقّت است. در مقابل اينها چه ميتوان کرد. اگر ميتوانستم ميخواستم در جواب، عکس تو را براي تو بفرستم. عکسي که از تو، از آن موجود درخشنده و جذاب بر صفحه دل من نقش بسته است. آنجا تو آنچنان که هستي، به همان پاکي و قداست، به همان جلوه و درخشندگي متجلي و نماياني. اگر همه مردم آن جلوه تو را ميديدند يعني در حقيقت تو را ميديدند، همه چون من محو زيبايي و خوبي تو ميشدند. آن وقت ديگر تو بودي و يک جان شيدا. اگر من ميتوانستم آن عکس را به تو نشان بدهم، به راستي جواب تو را داده بودم. آن وقت بود که به تو ميگفتم که در زير آن قطعه ادبي يک فراز ديگر براي يک اشتباه ديگر باز کن و با يادآوري آن از تکرارش درگذر. اشتباه در اينکه شناساي خود را پيمانشکن و فراموشکار خواندهاي. مگر کسي که تو را ديد ميتواند نسبت به تو فراموشکار باشد. آنان که اينچنين بودند و تاکنون ديدهاي، به حقيقت تو را نديدهاند. آري اگر ميتوانستم دلم را برايت بفرستم و چهرهاي را که از تو در آن است به تو نشان دهم جواب تو را داده بودم اما چه کنم که نميتوانم. ترسيم دل، کار من نيست. تو بايد با ديدگان روشنبين و دورنگر خود اعماق روح مرا بخواني تا گواه صدق مرا بازيابي. به هر حال پس از اين جمله، اولين سخن من اعتذار است. اعتذار از آن که با قصور يا تقصير خود، آن دل تابان و روشن را آزردهام و چنين احساسي لطيف و رقيق را جريحهدار ساختهام.
ميدانم به هر صورت اين گناه بزرگ است ولي چون تقصير در اين باره را گناهي نابخشودني ميشمارم، ميخواهم به تو اطمينان دهم که تقصير نداشتهام. مدتي بيش از يک ماه است که بر اثر غائله و حادثه اخير تمام برنامههايم متغير و متبدل است. نامه تو در اولين سطر برنامه کارهاي بعد از مراجعت از قم من، بوده است. ولي اين کار هم مثل بسياري از کارهاي لازم ديگر مشمول قصور من شده و تا زماني دير به تأخير افتاد. حال از دوردست دست تو را ميبوسم و عذر ميخواهم و اگر نپذيري دل خود و دل تو را شفيع ميآورم. اگر ميتواني با دل ستيزه کني، عذرم را نپذير. ولي تو خوبتر از آني که عذر بيتقصيري را رد کني. يقين دارم خواهي پذيرفت. در اين صورت در انتظار رضايتنامه تو هستم. شعر، بسيار جالب و عالي بود، البته تا حدود يکبار خواندم. يقيناً باز هم خواهم خواند و مطمئناً بيشتر از شيرينيهاي آن بهره خواهم برد.
قربانت، خامنهاي
١٥ / ٩ / ٤٣
اگر عکسی داری، برایم بفرست. چند عدد عکس مکرر من پیش آقای عبایی مدرسه خان است و متعلّق به شماست.»
. . .خون ما شیر هم اگر نشد اما مهلتش بایسته بود
پیشتر این خانه را ساخته بودم تا آن را به عزیزی ارزانی کنم ، عزیزی از جنس نور، تندیسی از پاکی و صداقت
کَس ترین کسم، عصاره وجودم، خواهر عزیزم
تا دستگیر او باشم در ورود به این ساحت
ساحتی که از تیز تیغ تر و از عسل شیرینتر است.
اما گذار زمان نگذاشت و اندک اندک مجاور و دلباخته این خانه شدیم و رحل اقامت در آن طرفه بستیم.
اورا خانه دیگری شایسته بود ،از جنس دیگر شاید . . . شاید هم یکخانگی!
باری به هر سوی! این مضیق را مجالی برای احضار اظهارات و احتزاز زبان بر گزیدم ،زبانی فرمیک و تصویری
اما سخت معذورم کرد و خون به جگر شدم برای تداعی معانی!
این بود که دست به ساخت خانه ای شدم ،خانه ای از جنس قلم! خانه با خشت و گل دل!خانه ای به وسعت افکار متلاطم سالکی که گم گشته خانه ای از کوچه های کوی قریه ای از اقالیم وجد و وجود است و به عاشقانه ترین صورت پای در پله دارد پله هایی تا عنان آسمان و راهی است راهی اسفار اربعه و منازل سبعه !
رونمایی آن خانه را به طلیعه ولادت آن زلالترین پاک هستی، موکول کرده ام!
باشد که کوچکی فکر و دستمان ،قدمی در ره آن بزرگمرد موعود باشد!
دوستان جان و یاران یار را هم به ضیافت واژگان خویش می خوانم و سخت نیازمند دعای پاک آنانم