من ز وصلت چون به هجران می روم
در بیابان مغیلان می روم
من به خود کی رفتمی او می کشد
تا نپنداری که خواهان می روم
چشم نرگس خیره در من ماندهست
کز میان باغ و بستان می روم
عقل هم انگشت خود را می گزد
زانک جان این جاست و بیجان می روم
دست ناپیدا گریبان می کشد
من پی دست و گریبان می روم
این چنین پیدا و پنهان دست کیست
تا که من پیدا و پنهان می روم
وقتی یافتی که هیچ نداری
وقتی دیدی که هیچی!
سجده ای میگذاری حقیقی
خاشعانه و خاکسارانه!

تا کی گریزی از اجل ، در ارغوان و ارغنون
در کش کشانت می برند ، "انا الیه راجعون"
تا کی زنی بر خانه ها ، تو قفل با دندانه ها
تا چند چینی دام ها ، دام اجل کردت زبون
این باغ من ، آن خوان من ، این آنٍ من ، آن آنٍ من
ای هر "من" ات هفتاد من ، اکنون کهی از تو فزون
کو عشرت شبهای تو ، کو شکرین لبهای تو
فرزند و اهل خانه ات از خانه کردندت برون
برکن قبا و پیرهن ، تسلیم شو اندر کفن
بیرون شو از باغ و چمن ، ساکن شو اندر خاک و خون
امروز ضربت ها خوری ، وز رفته حسرت ها خوری
زان اعتقاد سرسری ، زان دین سست بی ستون
مدتی این مثنوی تاخیر شد مهلتی بایست تا خون شیر شد

تا شکم دايرست، دل بايرست
الهي!
به دلدادگانت!
دلهايمان داير گردان
(آمين)