
همیشه خوابها از ارتفاع ساده لوحی خود، پرت می شوند
و می میرند!
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا
به خدای خوب که در پـــــــشــــــــــت بام خانه قدم میزند
سلام بگویم ؟
حس میکنم که وقت گذشته ست . .
.
.
حرفی به من بزن !
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن!
از تو چه می خواهد ؟
حرفی بزن ....
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم
فروغ

زائری بارانیم ؛ آقا...
به دادم میرسی؟
بی پناهم ؛ خسته ام ؛ تنها ...
به دادم میرسی؟
گرچه آهو نیستم اما پراز دلتنگی ام
ضامن چشمان آهوها...
به دادم میرسی؟
از کبوترها که می پرسم؛ نشانم میدهند
گنبد و گلدسته هایت را ...
به دادم میرسی؟
ماهی افتاده بر خاکم لبالب تشنگی
پهنه ی آبی ترین دریا ...
به دادم میرسی؟
ماه نورانی شبهای سیاه عمر من
ماه من ؛ ای ماه من ....
آیا به دادم میرسی؟
من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمین دردانه ی زهرا ...
به دادم میرسی؟
باز هم مشهد؛ مسافرها ؛ هیاهوی حرم ...
یک نفر فریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد زد:
آقـا ؛ به دادم میرسی؟
رضا نیکوکار


ما و مجنون همسفر بوديم در راه جنون . او به مقصد ها رسيد و ما هنوز آواره ايم

وقتی جهان از ریشه جهنم
و آدم از عدم
و سعی از ریشه های یاس می آید
وقتی یک تفاوت ساده ، در حرف کفتار را به کفتر تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها ،و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست
نان را از هر طرف که بخوانی نان است!.....
قيصر امين پور

تیغم غلاف مــــرگ شد؛ آقـــــــــا!شتاب کن
اثبات کن به اینان آدينه مرا
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جــز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چـگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گـوش نداشت،
حرفهایی هسـت برای گفتن،
که اگر گوشی نـبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که . . .
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که . . .
. . . و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
.
.
.
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه خدا بــــــود.
