تبليغاتX
خانه دوست
دل ديوانه من اين همه آواره مگرد ـــ.ـــ خانه دوست همينجاست اگر بگذارند! . . . اگر بگذارند! اگر. . .
 

به نام او که
انسان را از انس و نسیان آفرید

 

 دستهایی که کمک می کنند مقدستراز دستانی اند که رو بدعا گشوده می شوند

قال رسو الله (ص): انسک الناس نسکا انصحهم جیبا و اسلمهم قلبا لجمیع المسلمین
عابدترین مردم کسی است که خیرخواه تر و دلپاکتر برای همه مسلمانان باشد 

و در آخر یک شعر با شیرینی!

همه روزه روزه بودن، همه شب نماز کردن
                    
همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن


         زمدینه تا به کعبه سرو پا برهنه رفتن
                             
دولب از برای لبیک به وظیفه بـــاز کردن


              به مساجدو معابد همه اعتکاف جستن
                                 
ز مـلاهی و منـاهی همه احتــراز کـردن


      شب جمعه ها نخفتن به خدای، راز گفتن
                            
ز وجــود بی نیـــازش طلب نیـــــاز کردن


            به خدا که هیچکس را ثمر آنقدر نباشد
                               
که به روی ناامیدی در بسته بـــــاز کردن

 

 

دعا بفرمایید خداوند توفیق خدمت به بندگان خوب خود را نصیب ما فرماید
و لیاقتی که بدانیم این فرصتی است برای بندگی، برای عبادت، برای تقرب

 

ـــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن
به نام خدا

سلام علیکم
*. دبیرستان که بودم، سر محله امون، یه نونوایی بود که اغلب- وقتی دیگه راه در رویی نداشتم-مجبورا! می رفتم  نون می گرفتم.
سنگکی اغلب شلوغ بود مخصوصا ماه مبارک، منم- طبق عادتی که هنوزم درگیرم باهاش-  از انتظار هایی که آدم کاری برای انجام نداشته باشه خیلی گریزون بودم، اغلب کتابی،‌چیزی یا صحبت با رفیقی! این عذاب رو برای آدم تخفیف می داد اما گاهی که هیچ کدوم از اینها میسر نبودند، چشم می دوید به شعری که روی یه کاغذ تذهیب قطع آ 4 ، پرینت شده بود و چسبهاو کاغذ دود گرفته ای که روی دل دیوار روبروی جایی که ملت صف می ایستادن، باعث می شد توجه کمتری بهش جلب بشه.
هر بار، چندین بار این شعر رو می خوندم که دیگه حفظ شده بودم اما چقدر قشنگ بود.
تازه بعد این همه سال و نشخوار این شعر تازه تازه دوزاریم می افته که: همچینم به گزاف نیست! دین و ایمون که فقط! به چن رکعت نماز و چن روز روزه نیس!
امروز به حدیثی برخوردم که بی ارتباط با این مفاهیم نبود،با یکی دو تا شعر دیگه بی تناسب ندیدم و این بود که پست امروز شکل گرفت.

**. ماخذ روایت: اصول کافی - ج سوم - کتاب ایمان و کفر (باب توجه به کار مسلمانان و نصیحت و خیر خواهی به آنان

***. این شعر رو بنده منتسب به جناب شیخ بهایی دیدم، اما ماخذی در دست ندارم

****. چن سال پیش کلاس 3dmax می رفتیم، یه بقالی بود همون بغل موسسه، هر بار که یه حالی به دل و معده و متعلقات می دادیم، بیتی که روی ترازوی اون بنده خدا بود خیلی نظر رو و واقعا جالب و تامل برانگیز بود. جلب می کرد. هرچی فکر کردم یادم نیومد چی بود اما سعی می کنم پیدا کنم و ضمیمه مطلب کنم انشاءالله

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت   توسط راحل  | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

برای او که نامش هم سلام است:

 

 

این پست تا اطلاع ثانوی مسدود می باشد

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت   توسط راحل  | 

 

به نام او که
آدمی را تنها برای خویشتن آفرید

اگر این ماهیان رنگی نبودند                 دراین تنگ به این تنگی نبودند

 

الهی! عنایتی فرما
تا از ننگ هر رنگی رها باشیم!
که تنها "صبغة الله" زینت بخش مـا باشد

که بی رنـگ بــــاشیم و رهــا!
که  بدانیم آزادی واقعی در بندگی توست
که بدانیم دل تنگی ها همه از دل نهادگی به این دنیاست
                                                      
و دل نهــادگی آغـاز بردگــی
!


برای آن
کـه بدانیم اگر بنــده نبـاشیم، بـرده خواهیم بود !!!

 

دعا کنید بدانیم، بفهمیم و عمل کنیم
که سخت محتاج فهمیدنیم و سخت تر نیازمند عمل کردن!

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت   توسط راحل  | 

 

به نام او که
آدمی را خدایی آفرید

 

گمون می کنم چیزی، باید، بنویسم!
اما این چیز! دقیقا نمی دونم چی بایستی باشه

شاید پیوستن دوباره، به جریانی که این چند وقته شاهراه اصلی خانه دوست شده گزینه خوبی باشه، اون هم با حدیثی که خیلی وقته منتظر نوشته شدن بود. هرچند بهتر بود با تصویری همراه باشه اما مورد مناسبی براش ندارم و سرعت اینترنت هم ( یا بهتر بگم تنبلی!) مجال استفاده از اون رو نمی ده.

و اما حدیث:
امام صادق (ع) می فرمایند:
اِنَّ القلبَ اِذا صَفا، ضَاقَت به الارضُ حتی یَسمُوَ
زمانی که دل صفا پیدا کند زمین برایش تنگ می شود، تا آنجا که پرواز کند.

این وسط، فقط می تونم بشینم و غبطه بخورم به حال کسایی که تویِ تنگیِ تن نگنجیدن و دل با صفاشون تاب  این زمین پر زنگار و این  لجنزار پر تعفّن رو نیاورد!
فقط می تونم بگم کاش من هم بفهمم اینجا کجاست و چه خرابه ایه این دنیا!
کاش بفهمم... کاش!

 

اللهم طهر قلبی
و غفر ذنبی و حصن فرجی
آ
مین

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت   توسط راحل  | 

بسم الله الناصر
________________
به نام خدا
ملت در این برگه های سبز نام سرخی را نوشتند تا عزت و شرافت و بلند نامی ایران و ایرانی همیشگی شود!
+ نوشته شده در  جمعه 22 خرداد1388ساعت   توسط راحل  | 

 

بسم رب الشهداء و الصدیقین

شهریور ۸۷ - گلزار شهدای تبریز

ـــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن

به نام خدا
سلام علیکم

حرفها زیادند برای گفتن!
از دل نوشته هایی که یا انقد موندنو خاک خوردن که دیگه به تاریخ پیوستن یا از فرط ننوشتن از خاطر محو شدن، بگیر تا انتخاباتی که علنا صف بندی بین حق و باطل روز به روز داره توش نمود روشن تری پیدا می کنه!

اما نمی دونم چرا نمی شه نوشتن!
نمی دونم چرا انقدر تعلل، این همه اصرار بر ...

بگذریم
دعا می کنم مصداق مشایخی نباشیم که در برهه های حساس از فرط بزدلی و ضعف نفس گفتند:" علیکم انفسکم" و تنها خواستند دنیاشون رو حفظ کنند اما هم دینشون رو باختند و هم دنیاشونو

دعا بفرمایید خدواند فرقان تمییز حق از باطل رو به همه ما عنایت کنه و اراده ای که بتونیم دنباله روی حق باشیم انشاءالله

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت   توسط راحل  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون



                                                               
                                                              


____________________
پ.ن

به نام خدا
سلام علیکم

همین هفته پیش بود که قم بودیم. با همه وقت تنگی که بود می خواستیم حتما تو نماز حضرت آیت الله شرکت کنیم.
روز اول نشد!
اما روز دوم...
حضرت آیت الله مثل همیشه بودند! و بازهم- از قضا - جای ما همون جای همیشگی بود، ضلع شرقی ایوان!
همیشه از اون بالا آقا رو خوب می شد دید! نماز حضرت آقا مثله همیشه با صفا بود و تکان دهنده!
همیشه برام جای سوال بود که چطور می شه حضرت آیت الله انقدر حضور قلبشون دایمی باشه!!!


(به نقل از یکی از ارادتمندان حضرت آیت الله با اندکی تلخیص)


. . . وقتی خبر فوت حضرت آیت الله رو شنیدیم، باور کردنی نبود! درست شبیه حالتی که وقتی بهمن ماه پیارسال خبر فوت خدا بیامرز رو شنیدیم!
از یکی از دوستان قم جویا شدیم، اما انگار قضیه جدی بود!
آخه آقا که چیزیشون نبود! مثله همیشه... اما این حقیقت بود و دیگه مرجع تقلید ما بین ما نبود! این روح آسمونی پر کشید و رفت به دیدار محبوب!

این بیت برام تداعی شد که:

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

   چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد.



هزار حیف و افسوس برای ما و هزاران سرور و بهجت برای حضرت آیت الله که واصل شدند! که فراق تمام شد...

تا نوبت ما کی رسد؟ همچنان منتظریم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت   توسط راحل  | 


به نام او که حکیم است



                 

__________________
پ.ن

یک شب! آن دورها! از آن دوری ها

یاد باد آن صحبت شبها که...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت   توسط راحل  | 


به نام او که به دل ها آگاهتر است


خیلی سرم شلوغ بود!

انقدر که همش مجبور بودم حتی تو پیاده روی های بین مسیر ها هم دفتر دستک دست بگیرم و مطلب بنویسم، تو این هیرو ویری گیر داده بود که "یه متن نوشتم می خوام بیارم چاپ بشه"
با اینکه نمی خواستم بزنم تو ذوقش اما چشَم آب نمی خورد چیزی از تو مطلبه در بیاد، آخه بهشون می گفتن اخراجی ها! و واقعا هم دست کمی از تحفه های آقای ده نمکی نداشتن، هر جا که می رسیدن، بساط بگو بخند و چیزای دیگشون به راه بود. اما انگار شلمچه بدجوری فازپیچشون کرده بود.
من هم مثل همیشه فقط گول ظاهر افراد رو می خوردم. ظاهری که با اون حرفا و ادا و اطوارا، آدمای ظاهرپرستی مثل منو قانع نمی کرد.

خلاصه به هر مصیبتی بود، از سرم بازش کردم و  گفتم: "بذار برای یه وقت مناسبتر که خوب بتونیم خوب صحبت کنیم" و خوشبختانه قانع شد، اونم تو اون اعصاب خورد کنی بین راه، با لپ تاپ هایی که شارژ نداشتن و ...

... دو سه ساعت بیشتر نبود که رسیده بودیم قم که دوباره سر و کلش پیدا شد، اما اینبار بر خلاف سه چهار بار قبل نتونستم بپیچونم. با همه وقت تنگی که بود، نشستیم تا مطلب حضرت آقا رو بخونیم!
خیلی ساده بود، پر از غلط های املایی ناجور. نمی دونم این عتیقه جمله نویسی چن می گرفته انقدر انشاش ضعیف بود! بدتر از همه اینها تو هر سطر نوشتش 10 تا کلمه عاشقانه وجود داشت که حالمو بد می کرد، با خودم میی گفتم "بابا اینو مگه واسه.... نوشتی که انقدر عشقولانش کردی!؟"

اما جلوتر که رفتیم، بعضی از جملاتش خیلی عمیق بود! حسابی گرفتتم!
جوری که حیفم اومد ننویسم و یادگار نگهشون ندارم، با همه شرمندگی از قضاوتی سرسری که کرده بودم و با اجازه خودش جملاتشو نوشتم و قرار شد اگه بیشتر روی متنش کار بکنه تا به صلاحدید دوستان یه جایی چاپ بشه.


و اما اون تک جمله های قشنگ: 


 آدمها را نمی شود از قیافه یا زبان یا غیره شناخت. آدمها را باید از دلشان شناخت.

مائی که از خواندن نماز خودمان در خانه غفلت عجیبی می کنیم، حالا نماز زیارت می خوانیم.

اونجا بود که حس کردم برای اولین بار، خودمم و شیطان خیلی خیلی با من فاصله دارد.

من خودم بیشتر از همه گریه می کردم، چون می ترسیدم خدا عمر زیاد به من عطا نکند و دیگر نتوانم به شلمچه، خاک عشق، بیایم

ای کاش همه به شملچه بیایند، این را وقتی خواندید همه بگویید:" آمین" چون لذتی ماوراء فهم و شعور دارد.



دعا بفرمایید بفهمیم که نمی فهمیم

____________________
پ.ن

به نام خدا

*. یادم نیست تا حالا مطلب توصیفی نوشته باشم! یا داستانی رئال! خوب شاید برای تجربه اول زیاد هم بد نباشه

**. ماجرا مربوط به نهم فروردین ماه 88 ئه

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت   توسط راحل  | 

 

یا سلام

السلام علی اهل السلام

 

اللّهم انت اله القديم و هذه سنةٌ جديدةٌ
بارالها! تو خداي قديم و جاوداني و اين سال، سال نو است

 فاسئلك فيها العصمة من الشيطان
از تو مي خواهم كه مرا در اين سال از شيطان حفظ كني

 و القوَّة علي هذه النّفس الامّارة بالسُّوء
  و بر نفس اماره (راهنمايي كننده) به بدي پيروز سازي.

 

الهی شکرت که با این همه گناه و پرده دری، هنوز هم حکم به امحایم نداده ای و سالی دیگر برای به خود آمدن، عطایم نمودی

الهی خودت توان آمدن - درست آمدن و با شتاب رسیدن - را عنایتم فرما تا باز بر بی ثمری روزهای گذشته حسرت نخرم و از این همه راهی که تا تو فاصله دارم، هراسناک نشوم.

 

الهی!
دست از سرم برندار

ــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن

به نام خدا

چقدر جالب است برایم، که حتی خودم هم منظور  این چین های تازه پیشانی و موهای سفید بلند را متوجه نبودم!
موهای سپید عزیزم! ببخشید که حواسم به شما نیست!
چین های دوست داشتنی صورتم! مرا ببخشید اگر با شما کاری ندارم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت   توسط راحل  |