تبليغاتX
خانه دوست
دل ديوانه من اين همه آواره مگرد ـــ.ـــ خانه دوست همينجاست اگر بگذارند! . . . اگر بگذارند! اگر. . .
 

به نام او
که همیشه همراه است

                       من رشته محبت تو پاره میکنم 
                                                        شاید گره خورد به تو نزدیکتر شوم

 

 

 الهی!
اگر من زنجیر پاره می کنم، تو رهایم مکن!
که اگر طرفة العینی بی خیالم شوی، گم می شوم در ضلالت و ظلمت

ـــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن
به نام خدا

اَنْتَ الَّذى اَشْرَقْتَ الاَْنْوارَ فى قُلُوبِ اَوْلِيآئِكَ حَتّى عَرَفُوكَ وَ وَحَّدُوكَ
خدایا!
تویی آنکه، به نور فهم و ایمان در دل دوستانت طلوع کردی، تا تو را شناختند و یگانه ات دانستند

 وَاَنْتَ الَّذى اَزَلْتَ الاَْغْيارَ عَنْ قُلُوبِ اَحِبّائِكَ حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ وَ لَمْ يَلْجَئُوا اِلى غَيْرِكَ
و  تویی کسی که اغیار ‏را از دل دوستانت بیرون راندی و نقش غیر از آن زدودی تا اینکه دوستانت جز تو  کسی را دوست ندارند و به غیر تو پناه مبرند!

اَنْتَ الْمُوْنِسُ لَهُمْ حَيْثُ اَوْحَشَتْهُمُ الْعَوالِمُ
و توئى مونس و همراهشان، وقتی اقالیم وجود، آنها را به هراس می کشاند

يا مَنْ اَذاقَ اَحِبّآئَهُ حَلاوَةَ الْمُؤ انَسَةِ!
مرا هم به حلاوت خلوتت بار ده، تا به غیر تو آرامش نگیرم
که تنها تو آرام و قرارم باشی، جایگزین همه داشته ها و نداشته هایم!

 

**.
فکر که می کنم این تصویر  برایم دلنشین تر است، اما این نوشته ها هرچه کردم حذف نشد!
اما تصویر پست با همه زمانی که برای متناسب سازی گرفت، حالا که نگاه می کنم چندان بیراه هم نشد

 ***.
خب! شاید هیچ رقمه نشه توجیهی برای استفاده از تصویر در پ.ن داشت!

#. این ادعیه همگی از دعای عرفه هستند! با ترجمه آزاد

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت   توسط راحل  | 


 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

برای او که نامش هم سلام است:

«می دانم که حتما تلمیح اخیر را که به نوشته ای از دکتر زیرینکوب اشارتی دارد، دریافته اید.
و باز هم مطمئن، که می دانید نوشتارهای این حقیر بیشتر دعایی اند! و تنها آرزوهای جوانی جویای نام!

باز هم می دانم که می دانید گفته های این راحلی که معلوم نیست اول هلاهل است بعد  راحل یا .... اگر گاه گاهی صورت ادعا به خود می گیرد همه از سر خامی و جهالت است!

راستی!
اجازه دهید چیزی را که جدیدا شنیده ام برای شما هم بگویم:
بر خلاف فرنگی های اهل حقوق بشر
( ب ش ر به کسره ب! و شدّ ر! )که انسان را محور عالم تصوّر کرده و تصویر می کنند(اومانیته)، و بر چیزهایی مثل من ِقدرتمند، انسان ِخدا گون، سوپر من هایی که هر کدام شبیه یک جانورند( بتمن، اسپایدر من، کت وومن و...) تاکید دارند؛ اعتماد به نفس یک باور اجتناب ناپذیر است.
اما برای انسان های آخرت باوری که جهان را در چیزهایی فراتر از محسوسات و دانش تجربه گرای انسانی می داند، به غیب معتقد است، فرشتگان را باور دارد و در پشت همه اسباب و علل ظاهری اراده الهی را می بیند... اعتماد کردن به نفس موضوعیت ندارد.
که مگر توان این نفس محدود آدمی چقدر می تواند باشد و یا تاکجا این نفس می تواند به آدمی در مشکلات کمک کند؟

اصلا!
مگر از دیدگاه توحیدی یه نفسی که " لامّارة بسّوء" است و شیطان درونی، می شود اعتماد کرد؟
آیا اعتماد به نفس، ثمره ای جز تَفَرعُن می تواند داشته باشد؟
آیا اعتماد به نفس حاصلی جز نمرودها، هیتلر ها و اخیرا بعضی سبزها! می تواند داشته باشد؟

راستی!
مگر اولین کسی که با اعتماد به نفس، در برابر جبّار ِمتعال گردن کشید و "من" گفت و ناچیز عبادت ِچند هزار ساله اش را در برابر عزّت ِبی انتهای ِخالق ِیگانه، چیزی! دیدید، شیطان ملعون نبود؟

راستی تر!
اگر بنده ای روسیاه و گنهکار چون این قلم حقیر، نمازهای دست و پا شکسته ی این چند سال را چیزی! تصور کند و یا با اندک چیزی که از این آن شنیده است، دچار توهم ابلهانه ی "دانایی"شود؛  چقدر بدبخت و بی چاره خواهد بود
حتی بدبخت تر از آن موجود لعین!!!
»

 

دعا بفرمایید بدانیم چه میزان حقیر و کوچکیم
در برابر حضرت ازل، قادر متعال، ذوالجلال سرمد

نمی دانم چقدر می دانید عمق نیازمان جقدر است؟
اما کف تخمینتان را هزاران فرسنگ پایین تر ببرید و باز دعایمان فرمایید

ــــــــــــــــــــــــــــ
پ. ن
به نام خدا

سلام علیکم

*. چند روز پیش بزرگواری مطلبی متناسب با عرایض امروز این حقیر، می فرمودند:
از اینکه وقتی آدمی دچار خود چیز پنداری! شود مثل بادکنکی خواهد بود که هرقدر در هوای نفس خویش بدمد و خود را بزرگتر ببیند، عاقبت وقتی لاجرم! ترکید، این ترکیدگی! بسته به میزان بادی که در نفس خویش کرده است، پر صدا تر، دردناکتر و رسوا کننده تر خواهد بود. به یاد این چند بیت جناب مولانا افتادم که فرموده اند:

نردبان این جهان ما و منی است                 عاقبت این نردبان افتادنی است
  ابله آن کس که بالاتر نشست             استخوانش سخت تر خواهد شکست

 **. پست اخیر در جواب کامنت یکی از هم زنجیری های هم دل و به قول خود بزرگوارشان:" همنشین شب های شعر نوشيدن" یا" حريف حادثه ي تا طلوع باريدن"، نگارش شد که قدری از حدّ و حدود کامنت فراتر رفت که پستی مستقل در این خانه شد! این خانه پر دوست!

خدایش حفظ و موفق فرماید و عاقبت بخیر انشاءالله

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت   توسط راحل  | 

 

هوالحی القیّوم

کانَ اللهُ، وَ لَم یَکُن مَعَه شَیءَُ، و الآنَ کما کان

در آغاز تنها خدا بود و هیچ چیز با او نبود

و اکنون نیز، همچنان است. . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن
به نام خدا

*.
اول اینکه وقتی می گوییم خدا هست، یعنی در واقع می گوییم، دیگران نیستند!
شاید برای همین باشد که می گوییم : لا اله الا الله

یادم می آید که چندین سال پیش داستانی شنیدم از شخصی که چنان جذبه ای به وی دست داده بود که مدام می گفت: لا اله! لا اله. . .
مشایخ شهر شوریدند و حکم به کفر وی دادند ولی او از حرف خویش برنگشت. همین که او را گردن زدند، سر بی جان ادامه تهلیل گفت: . . . الّا الله!

دعا بفرمایید ما هم از نفی به اثبات برسیم!
هر چه هست را نفی کنیم و نبینیم و ندانیم! تا به توحید! به الله برسیم.

**.
دوم اینکه جدا" خدا مظلوم است!
برای اثبات ساده این موضوع، پیشنهاد می کنم نام یا نامهای خداوند تبارک و تعالی را در قسمت تصاویر گوگل سرچ کنین! به هر زبان که می خواهید!
هر چیزی یافت می شود جز . . . .

***.
سوم اینکه این جمله ظاهرا از رساله لقاءالله مرحوم میرزا جواد آقا ملکی تبریزی است.

دعا بفرمایید عمری و البته بختی! دست دهد تا این کتاب شریف را تهیه کنم و بخوانم.

****.
چهارم اینکه تصویر این پست می خواستم نشانی از ناپایداری باشد و چه چیز بهتر از دود!
حباب هم مورد خوبی است اما دایرّیت آن....

این بیت هم از جناب مولانا ذهن گیر است:
....شمع نیم جمع نیم،  دود پراکنده شدم!

*****.
و این هم یک داستان در ادامه

 مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.

مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟ . . .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت   توسط راحل  | 

 

بسم رب المی که می نام خداست

 

از دیده خون دل همه بـر روی مــا رود

 بر روی مـــا، ز دیده ندانم چه ها رود

ما در درون سینه، هـوایی نهفته ایم

بر بـاد اگر رود سَر ِ مــا، ز آن هـوا رود

 

ما را به آب دیده، شب و روز ماجراست              زین رهگذر، که بر سر کــویش چـرا رود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت   توسط راحل  | 

*** پست ۳۱۳ ام  ***

بسم رب الرضا

مائیم و گدایی درت، دیگر هیچ     دلداده خاک قدمت، دیگر هیچ

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن
به نام خدا

یادم نمیاد این تصویر مال کی هست! اما گمان کنم بهمن ۸۶ گرفتم از کفشداری هفت به گمانم، همون کفشداری که نزدیک مزار شیخ بهاییه
تا همین مرداد اونجا بود! بالای جا کفشیا

امسال، آقا مهمونمون کرده بود پر برکت! سی چهل روز سر سفره آقا بودیم اما حیف که خراب کردم، نه تونستم استفاده ای کنم و اون مقدار هم که به لیاقت من ربطی نداشت و انعام آقا بود بعد برگشت به آتش گناه سوخت و خاکستر شد!

همین مدت که اونجا بودم یادم نمی ره: یه شب نشستم روبه ضریح و زمزمه کردم:

زائری بارانیم آقا به دادم می رسی؟

بي پناهم، خسته ام،تنهابدادم ميرسي ؟

ضامن چشمان آهوهابه دادم ميرسي ؟

هشتمين دردانه زهرابه دادم ميرسي ؟

سوم اینکه: حیفم میاد که نگم تا یادم بمونه:

 كل يوم لا. أعصي الله فيه فهو عيد

دعا بفرمایید، هر روز ما امام رضا پسند و دل امام زمان شاد کن، باشه!
دعا کنید! به شرف این شب شریف گوشه چشمی به این گنه کارا هم بیندازند!
دعا بفرمایید! من باب هدیه ناقابلی هم که شده برای امام رئوف و حضرت صاحب، یک روز بی گناه هدیه دهیم!

سخت محتاج و بی آبروییم!
بی دعا رهایمان نکنید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و این هم یک هدیه!

قرار ما حرم توست

هر كه درد ندارد، نبايد هم كه بيايد!
چشمـــانم، به من دروغ نمي‌گويــند
خودم ديدم: خادمان حرم داشتند، بي‌دردي را - نامردي را- جارو مي‌كردند!

***

مشت زايرانت را، اگر بگشايند
- دست كم - بهشت را، در خويش دارد!

قرار ما، حرم توست
زيارت نامه‌ات، زيارت نامه نيست، زبان عاشقي‌ست!

نگاهت، به غزالان غريب، دل مي‌دهد!

اي تدارك تقدير!
تكليف شب‌هاي بيداري را، روشن كه مي‌سازي، فرشته‌ها نيز
تاب نمي‌آورند كه نيايند!

***

از پاي نگاهت اي كاش، هر گز برنخيزم! 
«برايت بميرم»!
وقتي تو هستي، مرگ كاري ندارد!

در روزگار قحطي مردی و عشق
مهرباني،
نگاهت را كه مي‌بيند، دست بردار نيست!
مگر مي‌شود، تو را اسير ديد؟!

***

مرا نمي‌رسد، با غريب‌نوازي تو، كنار بيايم!
دل - كه مي‌گيرد- سراغ تو را مي‌گيرد
بگذار، هر چه مي‌خواهند بگويند؛

قرار ما حرم توست!

"چشمانم به من دروغ نمي‌گويند سروده ابوالقاسم حسينجاني"

 

ـــــــــــــــــــــــــــــ
ما بعد التحریر

گفته بودم پست ۳۱۳ ام را برای حضرت صاحب و ظهور خواهم نوشتم.
مدام چشم داشتم که این وعده خلاف نشود.
اما موعد که رسید، کارها ناخودآگاه انجام شد! و حقیر دچار فراموشی شدم.

شاید تلنگریست که بدانم چشم انتظاری ظهور، بی محبت حضرت رضا نمی شود!

 

(راستی یک سپاسگذاری هم به آن همراهی که - ادعای نابلدی دارد و بلدتر از حداقل حقیر است و -  ماه ها که نه! سالهاست ناظر غلط ها و افتادن های این حقیر است، بدهکارم که بدین وسیله انشاءالله این بدهی صاف شود)

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت   توسط راحل  | 

 

به نامش
ای کاش برایش

الهی!

ماذا وَجَدَ مَن فَقَدَک؟

و مَا الذّی فَقَد من وَجَدَک؟

بار الها!

کسی که تو را از دست داد، پس چه یافت؟

  و آنکه تو را یافت، چه چیز را از دست داد؟

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن

ندارد

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت   توسط راحل  | 

 

بسم الله
" الذی اعطی کل شیء خلقه ثم هدی "

 

از اينكه بنده بد و گناهكار خدايم، سخت شرمنده ام،
             و وقتي يــاد گنـــاهانم مي افتم آرزوي مرگ ميكنم،
                      ولي باز چاره ام نمي شود. به راستي كه "ان الانسان لفي خسر"

برداشت اول:

 صدها چراغ دارد و بی راه می رود          بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش

 

برداشت دوم:

صدها چراغ دارم و بی راه می روم               نگذار! تا بیفتم و بینم سزای خویش

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن
به نام خدا

*.
این جمله ظاهرا از شهید حاج امینی هست، که از اینجا به امانت گرفتم

**.
برای این پست به هر دری زدم که تصویری مناسب پیدا کنم نشد!
در همین فکر ها بودم که این تصویر را روی مونیتور دیدم!
یادم نمی آید کجا و کی چنین صفحه ای رو باز کردم اما خوب! دلنشین بود! هرچند شاید کمی غریب!

این تصویر را که دیدم یاد این بیت افتادم :

هر شب میان مقبره ها راه می روم        شاید هوای زیستنم را عوض کنم!

حسرت می خورم وقتی که هوای زیستنم همان، خاک و هوی! است که بود
حسرت می خورم وقتی که حتی دیگر راه رفتن برای عوض کردن هوا را هم نمی توانم
حسرت می خورم وقتی می بینم هوی! گاهی حتی راه هوا را هم برایم می بندد

***.
خدایا!
خودت الطفات کن به بنده ای که هیچ خیری در او نیست جز گناه!

الهی ان القضاء و القدر یمنینی و ان الهوی بوثائق الشهوه اسرنی ، فکن انت النصیر لی حتی تنصرنی و تبصرنی
خدایا !
قضا و قدر ، مرا به آرزو می کشاند و هوی و هوس با بندهای استوار شهوت مرا به اسارت می کشد،
پس
تو خودت یاورم باش تا به واسطه تو کامیاب پیروز شوم و دلم بینا گردد.

(دعای عرفه)

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت   توسط راحل  | 

 

 به نام او که
جان دادن، بهترین بهای عشق اوست! 

 

در تبار ما رسم مردن، رو به آسمان است!

ای که در اين حوالی غربت مارا ديدی صدای ناله ی بچه های مارا شنيدی ؟

 

می دانید چقـــــــــــدر
محتـــــــــــاجیم بدعا؟

___________________________
پ.ن 
به نام خدا

خیلی وقته که دیگه خلی چیزها برای ما غریبه شدن!
چیزایی مثل دیوارهای کاهگلی، چیزایی مثل صداقت، مثل شر شر بارون! مثل یه دل سیر از ته دل خندیدن!.... مثل شهادت!

خیلی وقته که دیگه شهدا به کوچه و خیابان ها ما نمی آیند یا اگر می آیند کم! کم کم!
....
با شنیدن خبر شهادت چن تن از فرماندهین رده بالای سپاه، جدا" دلم گرفت!
فرمانده سپاه قدس هم بینشون بوده! و کلی ریش سفید قبائل منطقه!

کاری ندارم که عبدالمالک خیکی! یا چن تا جک و جونور اطرافش به تنهایی نه جَنَم این کارو دارن و نه شعورشو! و حتما - حتما که می گم یعنی خیلی حتما! - دستی بوده که از آستین این اراذل بیرون اومده!

کاری هم به ضربه ای که این مسئله به اعتبار نیروهای نظامی و امنیتی می زنه هم ندارم
سعی می کنم کاری هم به حال خانواده های این شهدای اخیر نداشته باشم! که دلشون خونتر از همه ماهاست.

همه حرف من اینه که : یعنی هنوزم میشه پرید؟
دل آدم خیلی می گیره وقتی میی بینه: محکوم به این دنیاست! دنیایی که هر روز رذالت ها توش بدتر و بدتر می شن!
دنیایی که هر قدر بیشتر توش می مونی و بین آدماش می لولی، مدام بدتر و بدتر می شی.

این وسط دل آدم به مناسبت هایی خوشه که حال آدمی رو دگرگون می کنن.
خدا حفظ کنه حاجاقای نظری رو - یه زمانی مسئول نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری تو دانشگاه تبریز بودن - شبهای قدر پارسال بود که می گفتن:
باید مناسبت ها نقب زد. محرم رو وصل کرد به ایام فاطمیه؛ ایام فاطمیه سوخت گیری کرد تا رجب، از رجب تا شعبان.....
می گفتن: اگه بخوایم خودمون رو و اونچه که مثلا تو رمضان بدست آوردیم رو حفظ کنیم! باید در این زمان های خاص انرژی بگیریم نفس تازه کنیم ... و گرنه می بریم! کمی میاریم و زمین می خوریم

اما برای منی که نه اندوخته ای دارم و نه قدرت و حال استفاده از این ایام مبارک رو! خیلی حسرت آوره دیدن کسانی که یک شبه پر کشیدن و به سعادت رسیدن!
دیدن اون هشت سالی که .....

نمی دونم شاید به قول دوست عزیزم پیمان:

در باغ شهادت را نبستند           پر و بال جوانان را شکستند!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
تکمله:
این پست در حقیقت ورژن جدید پست دوم خانه دوست هست! حدود دو سه سال پیش!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت   توسط راحل  | 

         تکرار   

به نام خدا

باغتان سبز است؟ آهای مردم عشق می کاریم!!!

من هنوز در به در طره اون زلف سیا تم

     من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم یکی از پاپتیاتم

                         خانم کوچک نواز بنده پرور

           من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم

             من هنوزم در به در طره اون زلف سیاتم

                            منو کشتی . منو کشتی

                          کشته باشی  ، خوش بحالم

                        من هنوزم که هنوزه یکی از کشته هاتم

                             من هنوزم در به در طره اون زلف سیاهم

 

دعایمان کنید که ...

آذر ماه ۸۶

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ما بعد التحریر:

به نام خدا
بعد حدود این دو سال، مزمزه کردن طعم شیرین گذشته هنوز هم کام آدمی رو نوازش میده!

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت   توسط راحل  | 

 

به نام او
که نزدیک است . . .

 

الهی اطلبنی برحمتک حتی اصل الیک و اجذبنی بمّنک حتی اقبل الیک *
الهی! با لطف و رحمتت روی مرا به سوی خویش برگردان و دلم را متوجه خود کن، که من، به تنهایی! نمی‏توانم سوی تو آیم
الهی! با منّ و عطایت، خودت مرا به خودت، جذب فرما تا با همه وجود، بر تو روی آورم.

نه از آغاز چنین رسمی بود
       و نه فرجام چنان خواهد شد

که کسی جز تو ، تو را دریابد
      تو در این راهِ رسیدن به خودت، تنهایی **
    ظلمتی هست اگــــر، چشم از کوچه یــاری، بردار

و فراموش کن این کهنه خیال:
نور فانوس رفیقی، که تو را دریابد! 
دست یـــــاری کــه بــکوبــــــــد در را 
پرده از پنجره ها برگیرد، قفل را بگشاید

کوله بارت بردار، دست ِتنهایی ِخود را تو بگیر
و از آیینه بپرس: " منزل روشن خورشید کجاست؟ "

شوق دریا اگرت هست، روان باید بود؛ ورنه در حسرت همراهی ِرودی به زمین خواهی شد!

و بدان ،کین امروز، منتظر فرداییست، که تو دیروز در امید وصالش بودی
بهترین لحظه راهی شدنت، اکنون است، لحظه را دریابیم

باور روز برای گذر از شب کافیست

و از آغاز، چنین رسمی بود
که سرانجام، چنین خواهی شد

 

دعا بفرمایید!
راه روشن خورشید را بشناسیم
و شوق رسیدن به آن، راهیمان کند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن
به نام خدا

*. فرازی از دعای عرفه

**. خب!
باور ندارم اصلا به این فراز!
راستش را بخواهید دقیقا عکس این مطلب به نظرم درست تر می رسد. شاید دعای اول این نوشته هم، موید همین نکته است.
راستی مگر می شود آدمی به تنهایی بتواند....
که بسیار شنیده ایم: "قطع این مرحله بی همرهی خضر می کن!" که :" ظلماتست" و مگر می شود  از خطر گمراهی نترسید.یا اصلا مگر....

اما اگر آن را به معنای دل بریدن از غیر بگیریم، شاید چندان بی راه هم نباشد! آدمی باید عادت کند به تنهایی! که روزگاری دراز را باید در خانه قبر خویش!# سر کند، تنها و بی مونس! و خلوتی عظیم کند با خود و اعمال خود!( نمی دانم چقدر! سخت خواهد بود آدمی با علانیت خویش بی هیچ پرده ای روبرو و البته همنشین باشد!؟؟) 

ـــــــــــــــــــــ
توضیح:
#. جایی منتظر بودیم که چند پدر مسن و فرتوت داشتند با هم صبحت می کردند! این واژه را یکی از آنها استفاده کرد و چنان از روی یقین، که آدمی شرمنده می شد از این همه اطمینان از کسانی که نه ادعایی دارند و نه مطالعات آنچنانی! تنها به عقیده ای که می شناسند پای بندند! و بر آن استوار!
خدا رحمت کند حضرت آیت الله بهجت را که می فرمودند: 

آن چه را که می دانی زیر پا مگذار! و این تمامی عرفان است

چاره ای برای خانه قبرمان کنیم!

***. پ . ن پست قبلی هم همچنان مانده است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت   توسط راحل  |